› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1832

صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ویشدشواری میانه

صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش

که رنگم می‌پرد گر می‌تپد گرد از سر کویش

نفس تا می‌کشم در نالهٔ زنجیر می‌غلتم

گرفتارم نمی‌دانم چه مضمون‌ست گیسویش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندمضمون‌ست ← مضمون و معنای چیستمی‌غلتم ← می‌غلت‌م؛ در آن می‌افتمنالهٔ زنجیر ← صدای زنجیر اسارتگیسویش ← گیسوی او (چون زنجیر)

تو هم ای دیده محو شوق باش و بیخودی‌ها کن

که عالم خانهٔ آیینه است از حیرت رویش

دل یاقوت خون گردیده‌ای در حسرت لعلش

رم آهو به خاک افتاده‌ای از چشم جادویش

حسرت لعلش ← آرزوی لب لعل اورم آهو ← رمیدن و گریز آهوچشم جادویش ← چشم افسونگر اویاقوت خون ← دل خونین چون یاقوت

چو سرو آزاد شو یا همچو شمع از خویش بیرون‌آ

به لب گر مصرعی داری ز وصف قد دلجویش

از خویش بیرون‌آ ← از خود بیرون شوسرو آزاد ← سرو راست‌قامت آزادقد دلجویش ← قد دلربای اومصرعی ← نیم‌بیت شعر

غبارآلود هستی گر همه تا آسمان بالد

چو ماه نو همان پهلو خور عجز است پهلویش

شکست شیشهٔ ما تاکجا فریاد بر دارد

تغافل رفت بر طاق بلند از چین ابرویش

دو روزی پیش ازین با یار در یک پیرهن بودم

کنون از هر گلم باید کشیدن منت بویش

غبار آرمیدن برده‌اند از خاک این صحرا

سواد وحشتی روشن کنید از چشم آهویش

سواد وحشتی ← سیاهی و نقشِ ترسغبار آرمیدن ← آرامشِ غبارگونهچشم آهویش ← چشم آهوی او

کباب وحشت اشکم که چون بیدست و پا گردد

به سر غلتیدنی زین عرصه بیرون می‌برد گویش

بیدست و پا ← بی‌دست‌وپا؛ درماندهعرصه ← میدان و پهنهکباب وحشت ← سوخته از ترس و هیبتگویش ← گویِ بازی‌اش

به وصل از ناتوانی رنج هجران می‌کشم بیدل

ندارم آنقدر جرأت که چشمی واکنم سویش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗