› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 689

چنین که نیک وبد ما به عجزوابسته‌ست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابستهستدشواری میانه

چنین که نیک وبد ما به عجزوابسته‌ست

قضا به دست حنا بسته نقش ما بسته‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددست حنا ← دست حنا بسته قضاعجزوابسته‌ست ← وابسته به ناتوانینقش ما ← سرنوشت و صورت ما

به قدر ناله مگر زین قفس برون آییم

و گرنه بال به خون خفته است و پا بسته‌ست

چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری

زدست عجز که ما را به پای ما بسته‌ست

به پای ما بسته‌ست ← به پای خودمان بستهزدست عجز ← از دست ناتوانیزمینگیری ← به زمین چسبیدن

بهار بوسه به پای تو داد و خون‌گردید

نگه تصور رنگینی حنا بسته‌ست

بهار بوسه ← طراوت و بهار بوسهخون‌گردید ← به خون بدل شدرنگینی حنا ← سرخی رنگ حنانگه تصور ← نگاه خیال

کدام نقش که گردون نبست بی‌ستمش

دلی شکسته اگر صورت صدا بسته‌ست

بی‌ستمش ← بی ستم فلکصورت صدا ← شکل و نقش صداگردون ← فلک و آسمان

درین دو هفته که در قید جسم مجبوری

گشاده‌گیر در اختیار یا بسته‌ست

در اختیار ← درِ اختیار و ارادهقید جسم ← بند تنمجبوری ← ناچاری و اجبارگشاده‌گیر ← آسان و گشاده بگیر

به کعبه می‌کشم از دیر محمل اوهام

نفس به دوش من ناتوان چها بسته‌ست

دلم زکلفت جرم نکرده گشت سیاه

غبار آینه‌ام زنگ‌های نابسته‌ست

زنگ‌های نابسته‌ست ← زنگ‌های ناچسبیدهغبار آینه‌ام ← غبار آینه دلم

به ذوق عافیت، آن به که هیچ ننمایی

کف غباری وآیینه بر هوا بسته‌ست

بر هوا بسته‌ست ← در هوا معلق بستهذوق عافیت ← لذت سلامتکف غباری ← کفی غبار

حریف نسخهٔ افتادگی نه‌ای، ورنه

هزار آبله مضمون نقش پا بسته‌ست

چو موج هرزه تلاش‌کنار عافیتیم

شکست دل‌کمر ما هزار جا بسته‌ست

شکست دل‌کمر ← شکست کمر دل

چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل

که تا نگاه‌کنی محمل دعا بسته‌ست

بر دو نفس ← بر دو دم کوتاه عمرمحمل دعا ← کجاوه دعا بستهمچین ← جمع مکن؛ منشین
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗