دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1313
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند
مکتوب وحشتم به پر رنگ بستهاند
پروانه مشربان به یک انداز سوختن
از صد هزار زحمت پرواز رستهاند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرستهاند ← رهایی یافتهاندزحمت پرواز ← رنج و مشقت پریدنپروانه مشربان ← کسانی با مشرب پروانهوار؛ اهل سوختنیک انداز سوختن ← سوختن یکسان و یکشیوه
فرصتکفیل وحشت کس نیست زپن چمن
گلها بس است دامن رنگی شکستهاند
دامن رنگی شکستهاند ← دامن رنگین را چاک زدهاند؛ شکفتهاندزپن چمن ← از این باغ و چمنفرصتکفیل ← فرصتِ ضامن و پشتوانهوحشت ← هراس و بیگانگی
تمثال من در آینه پیدا نمیشود
در پرده خیال توام نقش بستهاند
افسردگی به سوختگانت چه میکند
اینجا سپندها همه با ناله جستهاند
افسردگی ← سردی و پژمردگی روحبا ناله جستهاند ← با ناله از آتش جهیدهاندسپندها ← دانههای اسپندِ سوزنده
عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید
خوبان هنوز منکر دلهای خستهاند
خوبان ← زیبارویان و معشوقانعالم تمام خون شد ← جهان سراسر خون شد
آن بیخودان که ضبط نفس کردهاند ساز
آسودهتر ز آواز تارگسستهاند
بیخودان ← ازخودرستگانِ جذبهایتارگسستهاند ← تارشان گسسته؛ رها از آواز شدهاندضبط نفس ← مهار و کنترلِ خواهشکردهاند ساز ← ساز کردهاند؛ هماهنگ ساختهاند
آزادگان به گوشهٔ دامن فشاندنی
چون دشت در غبار دو عالم نشستهاند
آزادگان ← آزادمردان و رهاشدگاندامن فشاندنی ← دامنتکانی و دوری از تعلقغبار دو عالم ← غبار هر دو جهاننشستهاند ← آرام گرفتهاند
سر بر مکش ز جیب که گلهای این چمن
از شوق غنچگی همه محتاج دستهاند
سر بر مکش ز جیب ← سر از گریبان بیرون میاور؛ خودنمایی مکنشوق غنچگی ← اشتیاقِ بسته و ناگشوده ماندن
ما را همان به خاک ره عجز واگذار
واماندگان در آبله دامن شکستهاند
بیدل ز تنگنای جهانت ملال نیست
پرواز ناله را به قفس ره نبستهاند
قفس ره نبستهاند ← راه ناله را در قفس نبستهاندملال نیست ← دلتنگی و خستگی نیستپرواز ناله ← پریدن و رهاییِ ناله
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
غزلهای مرتبط