› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2585

بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایسروردیف سرودشواری درآمدنی

بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو

موج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو

پیکر آزادی و بار تحمل تهمت‌ست

یک قلم دست تهی می‌روید از اعضای سرو

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتهمت‌ست ← نسبت نارواستدست تهی ← تهی‌دستیسرو ← رمز آزادگی و راست‌قامتیپیکر آزادی ← کالبد آزادگییک قلم ← یکسره و تماماً

نالهٔ آزاد الفت پرور زنجیر نیست

طوق قمری تا کجا خالی نماید جای سرو

نخوت آزادگی دود دماغ‌کس مباد

یک رک‌گردن نمایان‌ست سر تا پای سرو

آزادگی ← آزادی و بی‌تعلقیرک‌گردن ← رگ گردن؛ نشانهٔ غرورنخوت ← تکبر و خودبینی

نالهٔ درد طراوت آبیار دل نشد

این چمن بی‌آب ماند از نارسایی‌های سرو

شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش

کوکوی قمری‌ست اینجا قلقل مینای سرو

رنگ و بو هم قابل تشریف آزادی نبود

از تکلف دوختند این جامه بر بالای سرو

بالای سرو ← قد و قامت سروتشریف ← جامهٔ افتخار پوشاندنتکلف ← تصنع و زحمت اضافیرنگ و بو ← ظاهر و عطر دنیا

صفر در معنی الف‌ها را یکی ده می‌کند

طوق قمری می‌فزاید قدر استغنای سرو

استغنای سرو ← بی‌نیازی سروالف‌ها ← حرف الف؛ واحدهاصفر ← رقم صفر؛ افزودن ارزشطوق قمری ← حلقهٔ گردن پرندهٔ قمری

خاک بر سر کرده عشق و پای در گل ماند حسن

گر بهار این رنگ دارد حیف قمری وای سرو

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا

عارض رنگین‌گل تا قامت رعنای سرو

حرمانسرا ← سرای ناکامیرنگین‌گل ← گل رنگینعارض ← گونه و رخسار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗