› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 652

تا غبار خط برآن حسن صفا پیرا نشست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشستردیف نشستدشواری میانه

تا غبار خط برآن حسن صفا پیرا نشست

یک جهان امید در خاکستر سودا نشست

داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل

گرد برمی‌خیزد از جایی که نقش پا نشست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندداغ سودای ← سوزِ هوس و عشقدود انگیخت ← دود برانگیختنقش پا ← جای پا

حیرت ما دستگاه انتظار عالمی‌ست

هر که شد خاک سر راهت به چشم ما نشست

حسن در جوش عرق خفت از تردد‌های ناز

آب این‌گوهرز شوخی بر رخ دریا نشست

این‌گوهرز ← این گوهر ازبر رخ دریا ← بر چهرهٔ دریاتردد‌های ناز ← آمدوشدهای نازجوش عرق ← عرق از هیجانِ حسن

پر گران خیزیم از سعی ضعیفی‌ها مپرس

نقش سنگی کرد گل تمثال ما هر جا نشست

تمثال ← تصویر و پیکرسعی ضعیفی‌ها ← کوشش‌های ناتوانینقش سنگی ← نقشِ سنگ‌شده و سختپر گران ← سنگین‌بال؛ کندپرواز

فیض عزلت عالمی را در بغل می‌پرورد

مردمک در سایهٔ مژگان فلک‌پیما نشست

فلک‌پیما ← آسمان‌پیما؛ بلندپروازفیض عزلت ← برکتِ تنهاییمردمک ← مردمکِ چشم

سربلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش

نشئه برمی‌خیزد از جوشی که در صهبا نشست

صهبا ← شرابِ سرخنشئه ← سرمستیوضع ادب ← شیوهٔ ادب

پیرگردیدی دگر با دل‌گرانجانی مکن

پنبه‌ات تا چند خواهد بر سر مینا نشست

دل‌گرانجانی ← سنگدلی و سستیِ دلمینا ← شیشهٔ شرابپنبه‌ات ← پنبهٔ درِ شیشه

در دل ما چون شرارکاغذ آتش زده

داغ هم یک‌لحظه نتوانست بی‌پروا نشست

بی‌پروا ← بی‌باکانه و آرامشرارکاغذ ← جرقهٔ کاغذِ آتش‌گرفته

یک جهان موهومی از آثار ما پر می‌زند

ای فنا مشتاق باید در خیال ما نشست

حسرت دل را زمینگیری نمی‌گردد علاج

ناله در سیر است بیدل کوه اگر از پا نشست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗