› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1660

نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه وردشواری نسبتاً آسان

نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور

جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر

ندانم آنهمه کوشش برای چیست که چرخ

ز انجم آبله‌دار است چون کف مزدور

هجوم آبلهٔ اشک پر به سامان است

درین حدیقه همین خوشه می‌دهد انگور

به خرده‌بینی غماز عشق می‌نازیم

که تا به دست سلیمان رسانده‌ام پی مور

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرده‌بینی غماز ← نکته‌سنجیِ رازگو و افشاگرِ عشقپی مور ← ردپای مور؛ تلمیح به داستان سلیمان

چو غنچه‌گلشن پوشیده حالتی دارم

به بیضه شوخی عنقاست در پر عُصفور

بیضه ← تخم؛ پوستهٔ نهفتهعنقاست ← سیمرغِ نایاب و بلندپروازعُصفور ← گنجشکِ خرد و ناچیزغنچه‌گلشن ← غنچهٔ باغ؛ بسته و پوشیده

ز اهل قال توان بوی درد دل بردن

به جای نغمه اگر خون کشد رگ طنبور

جهان طربگه دیدار و ما جنون‌نظران

پی غبار خیالی رسانده‌ایم به طور

جنون‌نظران ← نگرندگانِ دیوانه‌نگرطربگه دیدار ← جایگاهِ شادیِ دیدارطور ← کوه طور؛ مقامِ تجلّی

کشیده‌اند در این معرض پشیمانی

عسل تلافی نیش از طبیعت زنبور

ز موج درخور جهدش شکست می‌بالد

به عجز پیش نرفته‌ست اعتبار غرور

اعتبار غرور ← آبرو و اعتبارِ تکبردرخور جهدش ← سزاوارِ کوشش و تلاشش

توان معاینه کرد از فتیله‌سازی موج

که بحر راست چه مقدار در جگر ناسور

فتیله‌سازی موج ← موجی که چون فتیله نازک می‌شودناسور ← زخمِ کهنه و چرکینِ علاج‌ناپذیر

چو شمع موم به جز سوختن چه اندوزد

کسی که ماند ز شهد حقیقتی مهجور

اندوزد ← اندوخته می‌کند؛ فراهم می‌آوردمهجور ← دورمانده و محروم

ز یار دورم و صبری ندارم ای ناصح

دل شکسته همین ناله می‌کند مغرور

ز سردمهری ایام دم مزن بیدل

مباد چون سحرت از نفس دمد کافور

سردمهری ← سردی و بی‌مهریکافور ← سردیِ مرگ‌آور؛ سپیدیِ سرد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗