› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1122

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ننمیگیردردیف نمی گیرددشواری میانه

غنا مفت هوس‌گر نام آسودن نمی‌گیرد

غبار دامن‌افشان سحر دامن نمی‌گیرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددامن نمی‌گیرد ← متعلق نمی‌شوددامن‌افشان ← از تعلق گسستهغنا مفت ← بی‌نیازی رایگان استنام آسودن نمی‌گیرد ← آرامش نمی‌یابدهوس‌گر ← اگر هوس‌باز

فسردن خوشترست از منت شوراندن آتش

حنا بوسد کف دستی که دست من نمی‌گیرد

حنا بوسد کف ← حنا دست را می‌بوسد؛ زینت می‌گیردفسردن ← سرد و خاموش ماندنمنت شوراندن آتش ← منّتِ برانگیختنِ آتش

دلی دارم ادب پروردهٔ ناموس یکتایی

که از شرم محبت خرده بر دشمن نمی‌گیرد

ز تشویش علایق رسته‌گیر آزادطبعان را

عنان آب، دام سعی پرویزن نمی‌گیرد

آزادطبعان ← آزاده‌طبعانتشویش علایق ← آشفتگیِ وابستگی‌هادام سعی پرویزن ← دامِ کوششِ غربال؛ تلاشِ بیهودهعنان آب ← مهارِ آبِ روان

ره فهم تجرد، فطرت باریک می‌خواهد

کسی جز رشته آب از چشمهٔ سوزن نمی‌گیرد

حضور عافیت‌گر مقصد سعی طلب باشد

چرا همّت، ره از پا در افتادن نمی‌گیرد

ره از پا در افتادن ← راه را از زمین‌خوردن آموختنمقصد سعی طلب ← هدفِ کوششِ جویندگی

ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یارب

که صیٌاد از حیا، عمری‌ست نام من نمی‌گیرد

از حیا ← از شرمدام من ← دامِ صیدِ منصیٌاد ← شکارچیضعیفی ← ناتوانی و خواریِ من

تواضع‌کیش همّت را چه امکان است رعنایی

خم دوش فلک، بار سر و گردن نمی‌گیرد

بار سر و گردن ← بارِ غرور و سروریتواضع‌کیش همّت ← عزمی که کیشِ فروتنی داردخم دوش فلک ← خمیدگیِ شانهٔ آسمانرعنایی ← ناز و خودنمایی

دم پیری ز فیض گریه خلقی می‌رود غافل

در این مهتاب شیری هست و کس روغن نمی‌گیرد

قماشی از حیا دارد قبای نازک‌اندامی

که بوی یوسف از شوخی به پیراهن نمی‌گیرد

بوی یوسف ← رایحهٔ یوسف؛ تلمیح به پیراهن یوسفشوخی ← لطافت و زیباییِ دلرباقبای نازک‌اندامی ← جامهٔ اندامِ لطیفقماشی از حیا ← پارچه‌ای از شرم

اگر شمع رخش صد انجمن روشن کند بیدل

تحیر آتشی دارد که جز در من نمی‌گیرد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗