› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2159

در آن محفل که‌ام من تا بگویم این و آن دارم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اندارمردیف دارمدشواری میانه

در آن محفل که‌ام من تا بگویم این و آن دارم

جبین سجده فرسودی نیاز آستان دارم

طلسم ذرهٔ من بسته‌اند از نیستی اما

به خورشیدی‌ست کارم اینقدر بر خود گمان دارم

بنای عجز تعمیرم چو نقش پا زمینگیرم

سرم بر خاک راهی بود اکنون هم همان دارم

نی‌ام محتاج عرض مدعا در بیزبانی‌ها

تحیر دارد اظهاری که پنداری زبان دارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیزبانی‌ها ← حالات خاموشی و بی‌سخنیتحیر ← سرگشتگی و حیرتعرض مدعا ← بیان خواسته و مطلب

چه خواهم جز دل صد پاره برگ ماحضر کردن

غم او میهمان و من همین یک بیره‌پان دارم

برگ ماحضر ← آنچه در دسترس برای پذیرایی استبیره‌پان ← برگ تنبول برای پذیرایی هندی

سرو کار شفق با آفتاب آخر چه انجامد

تو تیغی داری و من مشت خونی در میان دارم

سرو کار ← کار و پیوندشفق ← سرخی افق هنگام غروبمشت خونی ← مشت پر از خون؛ ناتوانی در برابر تیغ

بلندی‌های قصر نیستی را نیست پایانی

که من چندانکه برمی‌آیم از خود نردبان دارم

نردبان ← وسیلهٔ عروج؛ ترقی از خودنیستی ← فنا و عدم

نگردی ای فسردن از کمین شعله‌ام غافل

که درگرد شکست رنگ ذوق آشیان دارم

شرارم در زمین بی‌یقینی ریشه‌ها دارد

اگر گویی گلم هستم و گر خواهی خزان دارم

بی‌یقینی ← تردّد و ناپایداری ایمانخزان ← پژمردگی و زوالشرارم ← جرقه و آتشم

گه از امید دلتنگم گهی با یأس در جنگم

خیال عالم بنگم نه این دارم نه آن دارم

جناب‌کبریا آیینه است و خلق تمثالش

من بیدل چه دارم تا از آن حضرت نهان دارم

تمثالش ← صورت و تصویر اوجناب‌کبریا ← ساحت عظمت الهیحضرت ← ساحت و مقام بلند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗