› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2160

عمری‌ست ز اسباب غنا هیچ ندارم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اهیچندارمردیف هیچ ندارمدشواری دشوارتر

عمری‌ست ز اسباب غنا هیچ ندارم

چون دست تهی غیر دعا هیچ ندارم

تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجاد

معذورم اگر جز من و ما هیچ ندارم

تشویق خیالات وجود و عدمم نیست

چون رمز دهانت همه جا هیچ ندارم

یا رب چقدر گرم کنم مجلس تصویر

سازم همه کوک است و صدا هیچ ندارم

چون شمع اگر شش جهتم پی سپر افتد

غیر از سر خود در ته پا هیچ ندارم

وامانده یأسم که از این انجمن آخر

برخاست نی هست و عصا هیچ ندارم

مغرور هوس می‌زیم از هستی موهوم

فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشرم و حیا ← آبروداری و پرهیزمغرور هوس ← فریب‌خوردهٔ خواهش نفسهستی موهوم ← وجود خیالی و پوچ

هم‌کسوت اسباب حبابم چه توان کرد

گر باز کنم بند قبا هیچ ندارم

بند قبا ← گره جامه؛ کنایه از داشتهٔ ظاهرهم‌کسوت ← هم‌رنگ و هم‌جنس

شخص عدم از زحمت تمثال مبراست

آیینه! تو هیچم منما هیچ ندارم

تمثال ← صورت و تصویرشخص عدم ← وجودِ نیستی‌مانندمبراست ← پاک و برکنار است

بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم

جز نام خدا نام خدا هیچ ندارم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
تمثال
نقش و صورتِ خیالی؛ تصویری که وهم در آینه ذهن می‌سازد.
صدا
آوا و بانگ؛ گاه نمادِ طنینِ بازتابِ هستی و انعکاس.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗