دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 770
تعین جز افسون اوهام نیست
تعین جز افسون اوهام نیست
نگین خندهای میکند نام نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندافسون اوهام ← جادوی پندارهای پوچتعین ← تشخص و صورت ظاهرینام ← اسم و شهرتِ بیحقیقتنگین ← گوهر انگشتر (استعارهٔ هستی)
به بیمقصدی خلق تک میزند
همه قاصدانند و پیغام نیست
بیمقصدی ← بیهدفیتک میزند ← شتاب و دویدن میکندقاصدانند ← پیامرساناندپیغام ← پیام حقیقی
جهان سرخوش پستی فطرت است
هواهاست در هر سر و، بام نیست
بام ← سقف و قرارگاهِ پایدارسرخوش ← مانند سرخپوست یا سرخروهواهاست ← هوسها و آرزوهای پوچ استپستی فطرت ← فرومایگیِ سرشتی
فروغ یقین بر دلکش نتافت
درین خانهها وضعگلجام نیست
دلکش ← دلِ مشتاق و پذیرافروغ یقین ← روشنیِ یقینوضعگلجام ← آراستگیِ جامِ گلمانند
کسیتاکجا ناز سبزانکشد
به هندوستان یک گلاندام نیست
گلاندام ← یارِ زیبا و گلاندام
به هم دوستان را غنودنکجاست
دو مغزی به هر جنس بادام نیست
جنس بادام ← نوع بادامدو مغزی ← دو مغز در یک بادام (اتحاد)
به غفلت چراغانکنید از عرق
که بالیدن سایه بیشام نیست
بالیدن سایه ← رشد و دراز شدنِ سایهبیشام ← بیغروب و بیشبعرق ← عرق شرابچراغانکنید ← روشنایی و جشن برپا کنید
دماغ حریفان حسرت رساست
به خمیازه ترکن لبت، جام نیست
ترکن ← تر نکنحریفان ← همپیالهها و همنشینانحسرت رساست ← حسرتِ کامل و رساستخمیازه ← دهاندره (استعارهٔ تشنگی)دماغ ← ذوق و حالِ سرخوش
چه اوج سپهر و چه زیر زمین
به هرجا تویی جای آرام نیست
اوج سپهر ← بلندای آسمانجای آرام ← آرامگاه و قرار
رعونت اگر نشئهٔ زندگیست
سر زنده باگردنت رام نیست
رعونت ← خودبینی و غرورسر زنده ← سرِ سرکش و نافرمان
غبار عدم باش و آسوده زی
به این جامه تکلیف احرام نیست
احرام ← لباسِ خاصِ حجتکلیف احرام ← الزامِ جامهٔ حجغبار عدم ← ذرهٔ نیستی
ضروری ندارم سخن میکنم
اداهایم از عالم وام نیست
اداهایم ← حرکات و گفتارمضروری ← ناگزیری و اجبارعالم وام ← دنیایِ قرض و بدهی
قناعت کفیل بهار حیاست
گل طینتم بیدل ابرام نیست
ابرام ← اصرار و پافشاریقناعت ← بسندهجوییکفیل ← ضامن و نگهبانگل طینتم ← سرشتِ گلیِ من
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- غفلت
- بیخبری و بیتوجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزلهای مرتبط