› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2557

به کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یندشواری نسبتاً آسان

به کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین

سیاه‌پوش سیه‌خانه‌ای‌ست گوشه‌نشین

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخال فتنه ← خالِ فتنه‌انگیز و آشوبگرسیاه‌پوش ← جامهٔ سیاه بر تنسیه‌خانه‌ای‌ست ← خانهٔ تاریک و سیاهگوشه‌نشین ← گوشه‌گیر و منزوی

چو سایه، جذبهٔ خورشید او سراپایم،

چنان ربود که نگذاشت سجده‌ام به جبین

سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس

خیال خال سیاه تو کرده است کمین

هوای گلشن یاد ترا بهاری هست

کزو چو شعله توان کرد ناله‌ها رنگین

چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم

جراحتی‌ست که دارد تبسمی نمکین

تبسمی نمکین ← لبخندِ دل‌فریب و شورانگیزدم تیغ ← لبه و نوک شمشیرپای تا به سرم ← از پا تا سر؛ سراپا

به شعله‌کاری غیرت هزار دوزخ نیست

بسوز هستی‌ام، اما به سوی غیر مبین

به سوی غیر مبین ← به غیر نگاه مکنشعله‌کاری غیرت ← سوزاندن و آتش‌کاریِ غیرتهستی‌ام ← وجود و بودِ من

به جلوه‌ات رگ گلدسته بند مژگانم

بهار می‌چکد اینجا ز دامن گلچین

بند مژگانم ← گره و پیوندِ مژه‌هایمجلوه‌ات ← پدیداری و خودنماییِ تودامن گلچین ← دامنِ گل‌چینندهرگ گلدسته ← رگ‌های دستهٔ گل؛ پیوند نازک

ز بس به حسرت رنگ حنا گداخته‌ام

ز خاک من کف پای تو می‌شود رنگین

هجوم حیرتم از نقش پای خود دریاب

تو می‌خرامی و من نقش بسته‌ام به زمین

چو کوه غیر زمینگیری‌ام علاجی نیست

شکست در ره من شیشه‌ها دل سنگین

تپیدن از چه جرس وام بایدم کردن

نفس ندارم و دل ناله می‌کند تلقین

ز سر برآر هوا‌های عافیت طلبی

به عالمی که منم سایه نیست سایه‌نشین

سایه‌نشین ← کسی که در سایه آسوده نشیندهوا‌های عافیت طلبی ← هوس‌های آسوده‌جویی

درین حدیقه سرو برگ خواب ناز کراست

بهار هم زپر رنگ می‌کند بالین

بالین ← بالش و بستربرگ خواب ناز ← بستر و بالینِ نازحدیقه ← باغ و گلستانزپر رنگ ← از پرِ رنگ؛ از لطافتِ رنگ

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل

تو هم به خاتم دل داغ نه به جای نگین

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗