› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2725

گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه مشدهباشیردیف شده باشیدشواری درآمدنی

گریک مژه چون چشم فراهم شده باشی

شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی

تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است

بیرنگی اگر رنگ گلی کم شده باشی

هشدارکه اجزای هوایی‌ست بنایت

گو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی

عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعند

کو ناله گرفتم که جرس هم شده باشی

بی‌جبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ است

حیف است نگین ناشده خاتم شده باشی

قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالست

هر چند چو شمشیر تنکدم شده باشی

پرواز نفس را ز هوا نیست رهایی

در دام خودی گر همه تن رم شده باشی

ناصح سخن ساخته‌ات پر نمکین است

رحم است به زخمی که تو مرهم شده باشی

تا بار خری چند نبندند به دوشت

آدم نشوی گر همه آدم شده باشی

فرداست که خاک‌ست سرو برگ غرورت

هر چند که امروز فلک هم شده باشی

عمری‌ست که آب رخ ما صرف طلب‌هاست

ای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی

خلوتگه تحقیق زتمثال مبراست

آیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی

بیدل مگذر چون مه نو از خط تسلیم

بر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗