› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2725

گر یک مژه چون چشم فراهم شده باشی

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه مشدهباشیردیف شده باشیدشواری درآمدنی

گر یک مژه چون چشم فراهم شده باشی

شیرازهٔ اجزای دو عالم شده باشی

تمهید خزان آینهٔ اصل بهار است

بیرنگی اگر رنگ گلی کم شده باشی

هشدار که اجزای هوایی‌ست بنایت

گو یک دو نفس صورت شبنم شده باشی

عاجز نفسان قافلهٔ سرمه متاعند

کو ناله گرفتم که جرس هم شده باشی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجرس ← زنگ کاروانعاجز نفسان ← ناتوانان از نفسقافلهٔ سرمه ← کاروان کالای سرمهمتاعند ← کالایند

بی‌جبههٔ تسلیم تواضع دم تیغ است

حیف است نگین ناشده خاتم شده باشی

تواضع ← فروتنیخاتم ← انگشتری؛ مُهر قدرتدم تیغ ← لبهٔ شمشیر؛ خطرناک

قطع نظر از جوهر ذاتی چه خیالست

هر چند چو شمشیر تنک‌دم شده باشی

تنک‌دم ← با لبهٔ نازک و تیزجوهر ذاتی ← گوهر اصلی سرشتخیالست ← پنداری استشمشیر ← تیغ

پرواز نفس را ز هوا نیست رهایی

در دام خودی گر همه تن رم شده باشی

ناصح سخن ساخته‌ات پر نمکین است

رحم است به زخمی که تو مرهم شده باشی

مرهم ← دوای زخمناصح ← پنددهندهنمکین ← دلپذیر و تند

تا بار خری چند نبندند به دوشت

آدم نشوی گر همه آدم شده باشی

آدم ← انسان کاملبار خری ← بار چهارپایان؛ کار پستدوشت ← شانه‌اتهمه آدم ← هرچند به ظاهر آدم

فرداست که خاک‌ست سرو برگ غرورت

هر چند که امروز فلک هم شده باشی

عمری‌ست که آب رخ ما صرف طلب‌هاست

ای جبههٔ همت چقدر نم شده باشی

آب رخ ← آبرو و حیثیتجبههٔ همت ← پیشانی ارادهصرف طلب‌هاست ← هزینهٔ خواسته‌ها شدهنم شده ← مرطوب از عرق کوشش

خلوتگه تحقیق ز تمثال مبراست

آیینه در اینجا تو چه محرم شده باشی

بیدل مگذر چون مه نو از خط تسلیم

بر چرخی اگر یک سر مو خم شده باشی

خط تسلیم ← مرز فروتنی و اطاعتخم شده ← خمیده و فروتنمه نو ← هلال ماه تازهچرخی ← فلک؛ گردون
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗