› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2650

بر اوج بی‌نیازی اگر وارسیده‌ای

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارسیدهایدشواری نسبتاً آسان

بر اوج بی‌نیازی اگر وارسیده‌ای

تا سر به پشت پا نرسد نارسیده‌ای

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداوج بی‌نیازی ← بلندای استغنانارسیده‌ای ← هنوز نارسیده و ناتماموارسیده‌ای ← رسیده و واصل شده‌ایپشت پا ← پشت پا؛ اوج فروتنی

ای نردبان طراز خمستان اعتبار

چون نشئه تا دماغ به صد جا رسیده‌ای

این ما و من ترانهٔ هر نارسیده نیست

حرفت ز منزلی‌ست که گویا رسیده‌ای

ترانهٔ ← سرود و لافحرفت ← سخن و ادعای توما و من ← خودبینی و دوگانگی نفسنارسیده ← خام و ناپخته

کو منزل و چه جاده خیالی دگر ببند

ای میوهٔ رسیده به خود وارسیده‌ای

فهمیدنی‌ست نشو نمای تنزلت

یعنی چو موی سر به ته پا رسیده‌ای

تنزلت ← فرود و پستی توته پا ← کف پا؛ نهایت فروکشنشو نمای ← رشد و نمو

واماندنی شد آبلهٔ پای همتت

پنداشتی به اوج ثریا رسیده‌ای

آبلهٔ پای ← تاول پای از رنج راهثریا ← ستارهٔ پروین؛ اوج بلندهمتت ← عزم و بلندهمتی توواماندنی ← ماندن و عقب‌افتادن

در علم مطلق این همه چون و چرا نبود

ای معنی یقین به چه انشا رسیده‌ای

داغیم ازین فسون که درین حیرت انجمن

با ما رسیده‌ای تو و تنها رسیده‌ای

خلقی به جلوهٔ تو تماشایی خود است

گویا ز سیر آینهٔ ما رسیده‌ای

فکر شکست توبهٔ ما نیست آنقدر

مینا تو هم ز عالم خارا رسیده‌ای

هرجا رسی همین عملت حاصل‌ست و بس

امروز فرض کن که به فردا رسیده‌ای

عملت ← کردار و عمل توفرض کن ← گمان کن؛ فرض بگیر

ای کاروان واهمهٔ غربت و وطن

زان کشورت که راند که اینجا رسیده‌ای

راند ← رانده و بیرون کردهغربت و وطن ← بیگانگی و آشناییواهمهٔ ← وهم و پندار ترس‌آلود

بیدل ز پهلوی چه کمال‌ست دعویت

مضمون کی به خاطر عنقا رسیده‌ای

دعویت ← ادعا و لاف توعنقا ← سیمرغ؛ مرغ دست‌نیافتنیمضمون ← معنی و خیال شعریپهلوی ← کنار و نزدیکی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
مینا
شیشه و صراحیِ باده؛ نمادِ دلِ شفاف و ظرفِ معنا.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗