› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 527

عمری‌ست به حیرت نفسِ سوخته رام است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اماستردیف استدشواری نسبتاً آسان

عمری‌ست به حیرت نفسِ سوخته رام است

این مستی آسوده ندانم ز چه جام است

غافل مشو ای بی‌خبر از شورشِ این بحر

آمد-شدِ امواجِ نَفَس، مرگِ پیام است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآمد-شدِ امواجِ نَفَس ← رفت‌وآمد موج‌های نفسشورشِ این بحر ← طغیان این دریامرگِ پیام ← پیام‌آور مرگ

بی‌طاقتِ شوقیم و جبین داغ سجودی‌ست

بتخانه در این راه چه و کعبه کدام است

جبین ← پیشانیداغ سجودی‌ست ← نشان سوز سجده دارد

چون غنچه به هر عطسهٔ بیجا مده از دست

زان گُل مِیِ بویی که به مینای مشام است

عطسهٔ بیجا ← گشودن نابهنگام غنچهمینای مشام ← شیشه بویایی؛ حس بویایی

شبنم‌صفت از بس که درین باغ ضعیفیم

بر طایرِ ما بوی گلی پیچشِ دام است

شبنم‌صفت ← مانند شبنم ناتوانطایرِ ما ← پرنده جان ماپیچشِ دام ← پیچیدن دام شکار

ما بی‌بصران، نازِ معارف چه فروشیم

نورِ نظرِ شب‌پره‌ها، ظلمتِ شام است

بی‌بصران ← نابینایان معرفتشب‌پره‌ها ← خفاش‌ها؛ کورروزهانازِ معارف ← نازش به شناخت‌ها

از چاکِ دل و داغ جگر چاره ندارد

آن کس که به عالم چو نگین طالبِ نام است

طالبِ نام ← خواهان شهرتچاکِ دل ← شکاف و زخم دل

هر چند همه شعله تراود ز لبِ شمع

در مکتبِ ما صاحبِ یک مصرعِ خام است

تراود ← می‌چکد و می‌تراودمصرعِ خام ← مصرع ناپخته و ناتمام

بی‌تابِ فنا آن همه کوشش نپسندد

آسودگی از جادهٔ بِسمِل دو سه گام است

بِسمِل ← نیم‌کشته قربانیبی‌تابِ فنا ← بی‌قرار نیستی عاشقانه

گردون نه همین سنگ به مینای دل انداخت

آن رنگ که نشکست در این باغ کدام است

بیدل اگر آگه شوی از علم خموشی

تحصیل‌ِ کمالِ تو به یک حرف تمام است

تحصیل‌ِ کمال ← به‌دست‌آوردن کمالعلم خموشی ← دانش خاموشی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗