› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 596

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینبودهاستردیف استدشواری میانه

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است

باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است

عالمی از نرگست ایمان مستی تازه کرد

این‌جنون پیمانه‌کافر صاحب دین بوده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصاحب دین ← دیندار و مؤمننرگست ← چشم نرگس‌مانند توپیمانه‌کافر ← جام کفرآور و مستی‌بخش

خاک گشت و فیض استقبال پابوس‌ت نیافت

خواب پای محمل این مقدار سنگین بوده است

سنگین ← دشوار و دور از دسترسفیض استقبال ← برکت پیشوازمحمل ← کجاوهٔ سفر یارپابوس‌ت ← بوسه بر پای تو

ما صفای وقت از فیض خموشی یافتیم

بر رخ آیینهٔ ما گفتگو چین بوده است

صفای وقت ← پاکی و آرامش حالفیض خموشی ← برکت سکوتچین ← چین و چروک تیرگی

از کشاکش‌های موج این محیط آسوده‌ایم

آبروی گوهر ما کوه تمکین بوده است

کوهکن در تلخکامی جوی شیر ایجاد کرد

بر زبان تیشه گویی نام شیرین بوده است

از شرر در آتش افتاده‌ست نعل کوهسار

سنگ هم اینجا مقیم خانهٔ زین بوده است

وصل جستم رفتن از خود شد دلیل مقصدم

این‌دعا رلا در شکست رنگ آمین‌بوده است

آمین‌بوده ← پذیرفته و اجابت‌شدهرفتن از خود ← ترک خودی و فناشکست رنگ ← محو شدن رنگ و فناوصل ← پیوند و وصال

با همه شوخی خیالش را ز دل پرواز نیست

خانهٔ آیینه هم بسیار سنگین بوده است

بر میان او نچربید از ضعیفی پیکرم

عشق بیدرد این قدرها ناتوان بین بوده است

عشق بیدرد ← عشق ظاهری بی‌سوزناتوان بین ← ناتوانی‌بین و سست‌نگرنچربید ← چیره و کارگر نشد

حیرت محضیم بیدل هر کجا افتاده‌ایم

سرگرانی‌های ما آیینه بالین بوده است

آیینه بالین ← آینه به‌جای بالشحیرت محضیم ← سراپا حیرتیمسرگرانی‌های ← سنگین‌سری و تکبرها
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗