› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1728

خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اریهنوزردیف هنوزدشواری دشوار

خارخارت کشت و پیش حرص بیکاری هنوز

در تردد ناخنت فرسود و سر خاری هنوز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتردد ← دودلی و رفت‌وآمدحرص ← آزمندیخارخارت ← اضطراب و خارخارتسر خاری ← نوک خار

می‌شماری گام و راهی می‌کنی قطع از هوس

کعبه پر دور است در تسبیح و زناری هنوز

تسبیح ← ذکر و تسبیح‌گوییزناری ← بستن زنار؛ نماد طاعتقطع ← پیمودن راههوس ← هوس و خواهش خام

زین بیابان آنچه طی گردید جز کاهش که داشت

همچو شمع از خامسوزی داغ رفتاری هنوز

خامسوزی ← سوز خام و ناپختهداغ رفتاری ← داغ کردار و روشطی گردید ← پیموده شدکاهش ← کاستی و فرسودگی

ریشه‌ات بگسیخت ساز اندیشهٔ مضراب چند

شد نفس بی‌بال و در پرواز منقاری هنوز

بگسیخت ← گسست؛ پاره شدبی‌بال ← بی‌پر و بالمضراب ← زخمهٔ سازمنقاری ← با منقار؛ نوک‌زنان

صبح جزشبنم‌گلی زین باغ نومیدی نچید

گریه یکسر حاصل است و خنده می‌کاری هنوز

باغ نومیدی ← باغ یأس و ناامیدیجزشبنم‌گلی ← جز شبنمی از گلخنده می‌کاری ← خنده می‌کاری و می‌افشانییکسر ← سراسر؛ یکسره

عبرت آفات دهر از خواب بیدارت نکرد

بیخبر در سایهٔ این کهنه دیواری هنوز

آفات دهر ← بلاهای روزگارعبرت ← پند و درسکهنه دیواری ← دیوار کهنه و فرسوده

جان پاکی، تا کی افسردن به کلفتگاه جسم

یوسفت در چاه مرد و برنمی‌آری هنوز

افسردن ← پژمردن و منجمد شدنبرنمی‌آری ← بیرون نمی‌آوریکلفتگاه جسم ← جای رنج و مشقت تنیوسفت ← یوسف تو؛ تلمیح چاه یوسف

چشم‌بندی بی‌تمیزی را نمی‌باشد علاج

در کف است آیینه و محروم دیداری هنوز

بی‌تمیزی ← بی‌تشخیصی و ناپاکی فهممحروم دیداری ← محروم از دیدنچشم‌بندی ← سحر و فریب چشم

غنچه تاکی در عدم بفریبد افسون گلش

سر به بادت رفته و در بند دستاری هنوز

افسون گلش ← سحر و فریب گلدستاری ← عمامه و دستارسر به بادت ← سرت به باد رفتهعدم ← نیستی

همسری با ذره‌ات آب حیا در خاک ریخت

زین هوس هم اندکی کم شو که بسیاری هنوز

آب حیا ← آبروی شرمبسیاری ← زیاده‌طلبی و دعوی بسیارهمسری ← برابری و همسری

بر در هر سفله می‌مالی جبین احتیاج

خاک بر فرق توهم آبرو‌داری هنوز

توهم آبرو‌داری ← خیال باطل آبروداریجبین احتیاج ← پیشانی نیازمندیسفله ← آدم پست و فرومایه

نیست بیدل هر کسی شایستهٔ خواب عدم

از تو تا افسانه‌ای باقی‌ست بیداری هنوز

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗