› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1729

دارم دلی از داغ تمنای تو لبریز

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یزدشواری دشوار

دارم دلی از داغ تمنای تو لبریز

چون کاغذ آتش زده غربال شرربیز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندغربال شرربیز ← غربال جرقه‌افشانلبریز ← مالامال و لبریز

چون شمع مپرسید ز سامان بهارم

سیلاب بنای خودم از رنگ عرق‌ریز

تحقیق ز صنعتگری وهم مبراست

از هر چه در آیینه نمایند بپرهیز

تحقیق ← حقیقت‌یابی نابصنعتگری وهم ← ساختگی و فریب خیالمبراست ← پاک و برکنار است

مرد طلبی از دل معذور حذرکن

زآن پیش که لنگت کند از آبله بگریز

آبله ← تاول پادل معذور ← دل ناتوان و بهانه‌جولنگت کند ← لنگت سازدمرد طلبی ← اگر مرد راه طلبی

بر رنگ ادب تهمت پرواز جنون است

یاقوت به آتش ندهد شعلهٔ مهمیز

اخلاص، به اظهار، مکدر مپسندید

چون شکر ز دل زد به زبان شدگله‌آمیز

اخلاص ← پاکی نیتشدگله‌آمیز ← آمیخته به گله و شکایت شدمکدر ← تیره و مکدر

هر خار وگل آیینهٔ تعظیم بهار است

ای کوفتهٔ خواب گران یک مژه برخیز

آیینهٔ تعظیم ← آینهٔ بزرگداشتمژه برخیز ← پلک بگشا؛ بیدار شوکوفتهٔ خواب گران ← خسته‌کوبیده از خواب سنگین

از مغتنمات است تماشای دویی هم

تا محرم خود نیستی با آینه مستیز

دویی ← دوگانگی و غیریتمحرم خود ← آشنای خویشمستیز ← ستیزه مکنمغتنمات ← غنیمت‌ها و بهره‌ها

بیگانهٔ طور دل بلبل نتوان زیست

بر شاخ گلی رو به تکلف قفس آویز

بیگانهٔ طور دل ← بیگانه با حال دلتکلف ← تصنع و زحمت خودساختهقفس آویز ← قفس بیاویز

با ساز نفس قطع تعلق چه خیال است

تیغی که تو داری به فسون‌ها نشود تیز

بیدل به فغان زین قفست نیست رهایی

ای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز

غبار دگر انگیز ← غبار دیگری برانگیزفغان ← ناله و فریادقفست ← قفس توست
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗