دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2259
شرار کاغذ فرصت کمینم
شرار کاغذ فرصت کمینم
چراغان نگاه واپسینم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشرار کاغذ ← جرقه کاغذفرصت کمینم ← فرصت که کمین من استواپسینم ← آخرین نگاه منچراغان نگاه ← روشنایی نگاه
ز خط سرنوشتم میتوان خواند
گریبان چاکی لوح جبینم
غم درد دلم، آه حزینم
نبودم، نیستم، گر هستم اینم
آه حزینم ← آه غمگین مناینم ← همینم که هستم
به مستی از عدم واکردهام چشم
چه خواهم دید اگر او را نبینم
عدم ← نیستیمستی ← بیخودی عشقواکردهام چشم ← چشم گشودهام
نوای عجز اگر فهمیده باشی
به چندین صور میخندد طنینم
صور ← شیپور قیامتطنینم ← پژواک صدایمنوای عجز ← آهنگ ناتوانی
چه تلخ افتاد آب گوهر من
که نتواند فرو بردن زمینم
حلاوت میمکد چون شمع انگشت
به قدر خود گداز آبگینم
آبگینم ← شیشه منحلاوت ← شیرینیگداز ← ذوب شدن
چو نقش پا و من جولان حرف است
ز کوتاهی به دامن نیست چینم
ز نیرنگ تک و تازم مپرسید
سوار حیرتی آیینه زینم
آیینه زینم ← زینم آینه استتک و تازم ← تاخت و تاز منسوار حیرتی ← سوار حیرتمنیرنگ ← فریب
غبارم را امید دامنی نیست
ندانم بر سر خود کی نشینم
چو شمع از نارساییهای اقبال
به پا افتاد دست از آستینم
دکان جنس نامم تخته اولیست
نگین بندید بر نقش نگینم
اگر بیدل به فردوسم نشانند
همان آلودهٔ دنیاست دینم
دینم ← دین و آیین منفردوسم ← بهشت
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- نگاه
- نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزلهای مرتبط