دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1169
صبح شو ای شب که خورشید من اکنون میرسد
صبح شو ای شب که خورشید من اکنون میرسد
عید مردم گو برو عید من اکنون میرسد
بعد از اینم بیدماغ یاس نتوان زیستن
دستگاه عیش جاوید من اکنون میرسد
میروم در سایهاش بنشینم و ساغر کشم
نونهال باغ امید من اکنون میرسد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندباغ امید ← باغ آرزوساغر کشم ← باده بنوشمنونهال ← نهال جوان
آرزو خواهد کلاه ناز بر گردون فکند
جام می در دست جمشید من اکنون میرسد
رفع خواهد گشت بیدل شبههٔ وهم دویی
صاحب اسرار توحید من اکنون میرسد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- ساغر
- جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
- جام
- ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
- خورشید
- آفتاب؛ نماد جلوه حقیقت که گرد و ذره در پرتو آن محو است.
- یأس
- ناامیدی؛ گاه نزدِ بیدل آرامشِ رهایی از آرزو و طمع.
- دستگاه
- سازوبرگ و حشمت؛ کنایه از جاه و جلالِ بیبنیادِ دنیا.
- عیش
- خوشی و کامرانی؛ نمادِ لذتِ زودگذرِ زندگانی.
- آرزو
- آرمان و خواهش؛ نمادِ امیدِ بیحاصل و حسرتِ دل.
- گردون
- چرخِ فلک؛ نمادِ روزگارِ بیدادگر و سپهرِ گردنده.
غزلهای مرتبط