دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 269
بیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا
بیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا
که یاد صبح صادق میدهد خندیدن مینا
ز زهد خشک زاهد نیست باکی سیر مستان را
که ایمن از خزان باشد بهار گلشن مینا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزهد خشک ← پارساییِ خشک و بیجانسیر مستان ← سیر و سلوکِ مستانگلشن مینا ← بوستانِ مینا
زنام می، زبانم مست و بیخود در دهان افتد
نگاهم رنگ می پیدا کند از دیدن مینا
بیخود ← ازخودرفتهرنگ می ← رنگِ شرابمینا ← شیشهٔ شراب
مسیح وقت اگرکس باده را خواند عجب نبود
که هر دم باده جان تازه بخشد در تن مینا
سلامت یک قلم در مرکزسنگست اگر دانی
شکست یأس میپیچد به خود بالیدن مینا
بالیدن مینا ← نازیدن و رشدِ میناشکست یأس ← شکستگیِ نومیدییک قلم ← یکسره و کاملاً
وداع معنیات از لبگشودنهاست ای غافل
پریگردد پریشان آخر از خندیدن مینا
لبگشودنهاست ← از سخنگفتنهاستپریگردد ← پری و پریشان میشود
سرشتما و مینا گویی ازیک خاک شد بیدل
که ما را دل به تن میخندد از خندیدن مینا
ازیک خاک ← از یک خاک و سرشتسرشتما ← ذات و خمیرهٔ ما
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- پیدا
- آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
- مینا
- شیشه و صراحیِ باده؛ نمادِ دلِ شفاف و ظرفِ معنا.
- خورشید
- آفتاب؛ نماد جلوه حقیقت که گرد و ذره در پرتو آن محو است.
- یأس
- ناامیدی؛ گاه نزدِ بیدل آرامشِ رهایی از آرزو و طمع.
غزلهای مرتبط