› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 926

کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه نشافتدردیف افتددشواری نسبتاً آسان

کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد

به خاک تا نگرد چشم خم به گردنش افتد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخم به گردنش ← خمیدگی گردن؛ فروتنیعبرت دلیل ← پند عبرت به‌سان دلیل

خوش است ناز تجرد به دیده‌ها نفروشی

خجالت است که عیسی نظر به سوزنش افتد

عیسی ← عیسی و تلمیح سوزن دنیویناز تجرد ← نازِ بریدگی از دنیا

غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم

که انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد

درین محیط رسد موج ما به منصب گوهر

دمی که نوبت دندان به دل فشردنش افتد

دندان به دل فشردنش ← فشار دندان بر دل؛ رنج ساختنمنصب گوهر ← رتبه و مقام مروارید

به خشک پاره بسازید کز تمتّع دنیا

گداز شمع خورد هر که نان به روغنش افتد

تمتّع ← بهره و کام‌جوییخشک پاره ← تکه نان خشکگداز شمع ← گداختن و آب‌شدن شمع

کریم دست نیازد به پاس نسبت همّت

مبادا چین سر آستین به دامنش افتد

پاس نسبت همّت ← رعایت شأن و نسبت همّتچین سر آستین ← چین و تا خوردگی لبهٔ آستین

وداع عمر طریق حرام ناز تو دارد

قیامت است اگر چشم کس به رفتنش افتد

به خاکساری خویشم امید‌هاست که شاید

غلط به سرمه کند چون نگاه بر منش افتد

ز نام جاه حذر کن مباد نقش نگینش

به نقب قبر کشد تا هوس به کندنش افتد

نقب قبر ← کندن و نقب گورنقش نگینش ← نقوشِ انگشتریِ جاه

اراده شکوهٔ دل نیست لیک ریشهٔ الفت

ز دانه‌ای ا‌ست که آتش به ساز خرمنش افتد

ریشهٔ الفت ← ریشهٔ دوستی و پیوندساز خرمنش ← سامان و بنای خرمنش

به پاس راز محبت گداخت طاقت بیدل

که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗