› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 667

در جهان عجز طاقت پیشگی‌گردن زنست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نستدشواری دشوار

در جهان عجز طاقت پیشگی‌گردن زنست

شمع را از استقامت خون خود درگردنست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداستقامت ← ایستادگی راست و پایدارعجز ← ناتوانی و فروتنی

ذوق عشرت می‌دهد اجزای جمعیت به باد

گر به دلتنگی بسازد غنچهٔ ماگلشنست

اجزا‌ی جمعیت ← پاره‌های آرامش و جمع‌خاطریدلتنگی ← فشردگی و اندوه دلذوق عشرت ← لذت عیش و خوشی

هر که رفت از خود به داغی تازه‌ام ممتاز کرد

آتش این‌کاروانها جمله بر جان منست

این‌کاروانها ← این کاروان‌های روندهرفت از خود ← از خود بی‌خود شد؛ فانی گشتممتاز کرد ← برجسته و ویژه ساخت

جنبشم از جا برد مشکل که همچون بیستون

پای خواب‌آلود من سنگ گران در دامنست

از جا برد ← از جای خود بکندبیستون ← کوه بیستون؛ رمز سختیجنبشم ← حرکت و جنبش منسنگ گران ← سنگ سنگین و گران

پیش پای خویش از غفلت نمی‌بینم چو شمع

گرچه برم عالم از فیض ناگاهم روشنست

روشنست ← روشن و تابناک استغفلت ← بی‌خبری و سهوفیض ناگاهم ← فیض ناگهانی‌ام

بی‌ریاضت ره به چشم خلق نتوان یافتن

دانه بعد از آرد گشتن قابل پرویزنست

آرد گشتن ← آرد شدن؛ نرم‌ساختنبی‌ریاضت ← بدون ریاضت و خودسازیپرویزنست ← قابل الک شدن است

سوختم صدرنگ تا یک داغ راحت دیده‌ام

پیکر افسرده‌ام خاکستر صد گلخن‌ست

داغ راحت ← نشان آسایش در سوزصدرنگ ← صدگونه سوز و رنگپیکر افسرده‌ام ← تن پژمرده و سردمگلخن‌ست ← کورهٔ آتش است

همچنان‌کز شیر باشد پرورش اطفال را

شعله‌ها در پنبهٔ داغ دلم پروردنست

پروردنست ← پرورش‌دادن استپنبهٔ داغ ← پنبهٔ مرهم داغ

اشک مجنونم زبان درد من فهمیدنی‌ست

در چکیدن‌ها مژه تا دامنم یک شیون‌ست

اشک مجنونم ← اشک دیوانه‌وارمشیون‌ست ← یکپارچه ناله استچکیدن‌ها ← قطرهٔ اشک‌ها

مهر عشق از روی دلهاگر براندازد نقاب

باطن هر ذره از چندین تپش آبستنست

آبستنست ← حامل و آبستن استبراندازد نقاب ← پرده از رخ برداردتپش ← تپیدن و هیجانمهر عشق ← خورشید یا مهر محبت

هر قدر عریان شوم فال نقابی می‌زنم

چون شکست دل هجوم ناله‌ام پیراهن‌ست

فال نقابی ← پوشاندن به بهانهٔ فالهجوم ناله‌ام ← یورش و سیل ناله‌امپیراهن‌ست ← جامه و پوشش است

معنی سوزی‌ست بیدل صورت آسایشم

جامهٔ احرام آتش پنبهٔ داغ منست

جامهٔ احرام ← لباس حج و تقدسصورت آسایشم ← ظاهر آرام و راحتی‌اممعنی سوزی‌ست ← سوختن معنا استپنبهٔ داغ ← پنبهٔ مرهم سوز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗