› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2170

مسلمان گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ستزنارمردیف زنارمدشواری درآمدنی

مسلمان گشتم و هیچ از میان نگسست زنارم

بقدر سبحه گردیدن کمرها بست زنارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبقدر سبحه گردیدن ← به اندازهٔ گردش تسبیحزنارم ← کمربندِ کفرِ منسبحه ← تسبیحِ مسلمانی

خرابات محبت از اسیران ظرف می‌خواهد

خط پیمانه‌ای دارد قدح در دست زنارم

خرابات محبت ← میکدهٔ عشق عرفانیخط پیمانه‌ای ← نشانِ پیمانه بر قدحزنارم ← کمربندِ کفرِ منظرف می‌خواهد ← ظرفیتِ تحمل می‌طلبد

به خود می‌لرزم از اندیشهٔ تعبیر همواری

مباد از سبحه بردارد بلند و پست زنارم

بلند و پست ← گره‌های بالا و پایینتعبیر همواری ← تفسیرِ آسانی و یکدستیزنارم ← کمربندِ کفرسبحه ← تسبیح

مسلمانی به این سامان دلکوبی نمی‌ارزد

ز چنگ اتفاق سبحه بیرون جست زنارم

اتفاق سبحه ← همراهی با تسبیحدلکوبی ← رنجاندن و کوبیدن دلزنارم ← کمربندِ کفر

به دیر همتم پروانهٔ آتش پرستی‌ها

به خط شعلهٔ جواله باید بست زنارم

آتش پرستی‌ها ← آیینِ پرستشِ آتشزنارم ← کمربندِ کفرشعلهٔ جواله ← شعلهٔ گردان و چرخان

نفس را الفت دل صرفهٔ راحت نمی‌باشد

ندید آسودگی با سبحه تا پیوست زنارم

الفت دل ← انس و پیوندِ دلزنارم ← کمربندِ کفرسبحه ← تسبیحصرفهٔ راحت ← سودِ آسایش

مپرس از ریشهٔ باغ تعلق‌های امکانی

گسستن در بغل می‌پرورم تا هست زنارم

تعلق‌های امکانی ← دلبستگی‌های عالمِ ممکنزنارم ← کمربندِ کفرگسستن در بغل ← گسستن را در آغوش دارم

چو شمع از سعی الفت غافلم لیک اینقدر دانم

که تا ننشاند در خاکم ز پا ننشست زنارم

زنارم ← کمربندِ کفرسعی الفت ← کوششِ دوستی و انس

وفا سر رشته‌ای دارد که هرگز نگسلد بیدل

نمی‌افتد ز گردن گر فتاد از دست زنارم

زنارم ← کمربندِ کفرسر رشته‌ای ← رشتهٔ پیوستهٔ وفا
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
وفا
پایداری در پیمان؛ نمادِ ثباتِ عشق و صدقِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗