› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1808

چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه امشدشواری نسبتاً آسان

چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش

نهان‌تر از رگ خواب است موج باده در جامش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرنگ ادای ← شیوه و نمود اظهاررگ خواب ← نقطهٔ بسیار پنهانموج باده ← موج شراب در جام

رسایی‌ها به فکر طرهٔ او خاک می‌بوسد

مپرس از شانهٔ کوتاه دست آغاز و انجامش

رسایی‌ها ← مهارت‌ها و کمال‌هاشانهٔ کوتاه ← شانهٔ ناتمام و کوتاه‌دستطرهٔ او ← گیسوی پیشانی‌اش

خیال او مقیم چشم حیران است، می‌ترسم

که آسیبی رساند جنبش مژگان بر اندامش

جنبش مژگان ← حرکت پلک و مژهچشم حیران ← چشم سرگشته

به ذوق شوخی آن جلوه چون آیینهٔ شبنم

نگاهی نیست در چشمم که حیرانی کند رامش

آیینهٔ شبنم ← آینهٔ کوچک قطرهٔ شبنمذوق شوخی ← لذت ناز و ظرافترامش ← آرامشش

تبسم ساغر صبح تمنای که می‌گردد

اگر یابی به صد دست دعا بردار دشنامش

تبسم ساغر ← لبخند جام بامدادیتمنای که ← آرزوی چه کسیدشنامش ← ناسزا و رد او

گر این باشد غرور شیوهٔ نازی که من دیدم

به کام خویش هم مشکل که باشد لعل خودکامش

شیوهٔ نازی ← طرز ناز و غرورلعل خودکامش ← لب خودخواه معشوق

چه امکان است دل را در خرامش ضبط خود کردن

همه‌گر سنگ باشد بر شرر می‌بندد آرامش

اگر در خانهٔ آیینه حسنش پرتو اندازد

چو جوهر لعمهٔ خورشید جوشد از در و بامش

جوهر ← ذات و گوهرخانهٔ آیینه ← اتاق آینه‌کاریلعمهٔ خورشید ← پاره و شعلهٔ خورشید

نه تنها در دل آیینه رنگ جلوه می‌خندد

در آغوش نگین‌ها هم تبسم می‌کند نامش

طواف خاک‌کویش آنقدر جهد طرب دارد

که رنگ و بوی گل در غنچه‌ها می‌بندد احرامش

احرامش ← جامهٔ احرام طوافجهد طرب ← کوشش شادی‌بخشخاک‌کویش ← خاک کوی معشوق

در آن محفل که حسن عالم آرایش بود ساقی

فلک میناست می عیش ابد خورشید ومه جامش

عالم آرایش ← آرایندهٔ جهانمی عیش ابد ← شراب خوشی جاودانمیناست ← شیشهٔ باده است

ز نخل آن قد دلجو نزاکت را تماشا کن

که خم گردیده شاخ ابرو از بار دو بادامش

دو بادامش ← دو چشم بادامی‌اششاخ ابرو ← ابرو چون شاخهقد دلجو ← قامت دلربانزاکت ← ظرافت و نازکی

امید از وصل او مشکل که گردد داغ محرومی

نفس تا می‌تپد بر خویش درکار است پیغامش

سر انگشت اشارات خطش با دیده می‌گوید

حذر باید ز صیادی که خورشید است در دامش

مریض شوق بیدل هرگز آسودن نمی‌خواهد

که همچون نبض موج آخر کفن می‌گردد آرامش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗