دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1807
هرگه روم از خویش به سودای وصالش
هرگه روم از خویش به سودای وصالش
توفان کند از گرد رهم بوی خیالش
خواندند به کوثر ز لب یار حدیثی
از خجلت اظهار عرق کرد زلالش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندزلالش ← آب زلال کوثرعرق کرد ← از شرم عرق ریختکوثر ← چشمهٔ بهشتی
رنگی که دمید از چمن وحشت امکان
بستند همان نامهٔ پرواز به بالش
از کلفت آیینهٔ عشاق حذر کن
بر جلوه اثر میکند افسون ملالش
آیینهٔ عشاق ← دل صافی عاشقانافسون ملالش ← جادوی دلزدگیاشکلفت ← تیرگی و کدورت
عمری که ز جیبش شرر خسته نخندد
بگذار که پامال کند گردش مالش
شرر خسته ← جرقهٔ رنجور عشقپامال ← لگدمالگردش مالش ← چرخش مال و ثروت
تحریک زبان صرفهٔ بیمغز ندارد
سررشتهٔ رسوایی کوس است دوالش
تحریک زبان ← به سخن واداشتندوالش ← تسمه و بند طبلسررشتهٔ رسوایی ← نخ و منشأ رسواییصرفهٔ بیمغز ← سود پوچ و بیمعناکوس ← طبل بزرگ
درویش همان قانع آهنگ خموشیست
هم کاسهٔ چینی نتوان یافت سفالش
خموشیست ← خاموشی استسفالش ← کاسهٔ سفالینشقانع آهنگ ← خرسند به آهنگ
کلکی که به سر منزل معنیست عصایم
صد شمع توان ریختن از رشتهٔ نالش
رشتهٔ نالش ← فتیلهٔ ناله یا نی قلمکلکی ← قلمی
از مکر فلک اینهمه غافل نتوان زیست
چین حسدی هست در ابروی هلالش
ابروی هلالش ← هلال چون ابروی کینهورمکر فلک ← حیله و فریب آسمانچین حسدی ← چین حسادت
بیدل به قفس کردهام از گلشن امکان
رنگی که نه پرواز عیانست و نه بالش
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- اثر
- نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بیاثر است.
- بوی
- رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
غزلهای مرتبط