› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 821

هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشت

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه الداشتردیف داشتدشواری نسبتاً آسان

هرجا دلی تپیدن شوق خیال داشت

گرد به باد رفتهٔ من رقص حال داشت

روزی که عشق زد رقم ناتوانی‌ام

چون خامه استخوان تنم مغز نال داشت

رازم ز بی‌نقابی اظهار اشک شد

عریانی اینقدر عرق انفعال داشت

درکیش عشق ساز رهایی ندامت است

افسوس طایری که به دام تو بال داشت

امروز نیست داغ تو خلوت فروز دل

خورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت

از دل به غیر شعلهٔ آهی نشد بلند

عرض سراسر چمنم یک نهال داشت

در بحر احتیاج که موجش تپیدن است

آسایشی که داشت لب بی‌سؤال داشت

بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم

فصل بهار بی نفسی اعتدال داشت

دل خون شد و کسی به فغانش نبرد پی

این چینی شکسته زبان سفال داشت

از دل غبار هستی موهوم شسته‌ایم

رفت آنکه لوح آینهٔ ما مثال داشت

عمرم، کی آمدم که دهم عرض رفتنی

تهمت خرامی‌ام قدم ماه و سال داشت

تنها نه بیدل از تپش آرام منزل است

هر بسمل، آشیان طرب، زبر بال داشت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗