دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1304
بسکه بیمار تو بر بستر غم یکرو ماند
بسکه بیمار تو بر بستر غم یکرو ماند
یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبستر غم ← بستر اندوهته پهلو ← زیر پهلو؛ همان سمتیکرو ← بر یک پهلو مانده
زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم
کز قد خم به سرم سایهٔ آن ابرو ماند
چون مه نو همه را پیشکماندار قضا
تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند
خم بازو ← قوس بازو همچون هلالسپر افکند ← سپر انداخت؛ تسلیم شدمه نو ← ماه نو؛ هلال
تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست
چینی مجلس فغفور شکست و مو ماند
همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
طلب ← جستن و خواهشفاختهها ← قمریهاکوکو ← آوای فاخته؛ کو کجاست
بازمیداردت از هرزهدوی کسب کمال
نافه چون پخته شد از هم رهی آهو ماند
نافه ← نافهٔ مشک آهوهرزهدوی ← دویدن بیهودهپخته شد ← رسید و کامل شدکسب کمال ← به دست آوردن کمال
گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب
رنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند
ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاست
چون عرقریختی از چهره نخواهد رو ماند
حباب ← حباب آبعرقریختی ← عرق ریختی؛ آب شدیوقار ← سنگینی و متانت
همچو عکسی که برد سادگی از آینهها
هر چه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند
فوت فرصت المی نیست که زایلگردد
رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند
بو ← رایحهٔ برجاماندهتشویش دماغم ← پریشانی خاطر منزایلگردد ← از میان برودفوت فرصت ← از دست رفتن مجال
من گم کرده بضاعت به چه نازم بیدل
دلکی بود ازین پیش در آن گیسو ماند
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزلهای مرتبط