› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1389

محو گریبان ادب‌کی سر به هر سو می‌زند

وزن مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه ومیزندردیف می زنددشواری درآمدنی

محو گریبان ادب‌کی سر به هر سو می‌زند

موج‌گهر از ششجهت بر خویش پهلو می‌زند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندششجهت ← شش سویِ عالممحو گریبان ← فرو‌رفته در گریبانِ ادبموج‌گهر ← موجِ مرواریدزاپهلو می‌زند ← به خود می‌زند، خودبسنده است

واکردن مژگان ادب می‌خواهد از شرم ظهور

اول در این گلشن بهار از غنچه زانو می‌زند

زبن باغ هرجا وارسی جهل است با دانش طرف

بلبل به چهچه‌گرتند قمری به کوکو می‌زند

طرف ← رویاری و خصمقمری ← قمری، کبوترِ وحشیوارسی ← بررسی کنیچهچه‌گرتند ← چهچه می‌زنندکوکو ← آوایِ قمری

تا چرخ و انجم ثابت است از خلق آسایش مجو

اندیشهٔ داغ پلنگ آتش به آهو می‌زند

تا آمد و رفت نفس می‌بافت وهم پیش و پس

ماسوره چون بی‌رشته شد بیرون ماکو می‌زند

بی‌رشته ← بی‌نخ، گسستهماسوره ← ماسوره، قرقرهٔ نخماکو ← ماکو، ابزارِ بافندگیوهم ← پندارِ باطل

پست و بلند قصر ناز از هم ندارد امتیاز

آن چین مایل از جبین پهلو بر ابرو می‌زند

شکل دویی پیدا کنم تا چشم بر خود واکنم

هر سورهٔ تمثال من آیینهٔ او می‌زند

آیینهٔ او ← آینهٔ حق، بازتابِ اودویی ← دوگانگیسورهٔ تمثال ← صورت و نقشِ تمثال

داغم مخواه ای انتظار از تهمت افسردگی

تا یاد نشتر می‌کنم خون در رگم هو می‌زند

تهمت افسردگی ← اتهامِ سستی و سردینشتر ← نیشترِ دردهو می‌زند ← بانگِ «هو» می‌زند، می‌جوشد

یا رب کجا تمکین فرو شد کفهٔ قدر شرر

آفاق کهسارست و سنگم بر ترازو می‌زند

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من

رنگی که پروازن دهم چون شمع بر رو می‌زند

بر رو می‌زند ← بر چهره می‌چکد، چون شمععاجزی ← ناتوانی و درماندگیپروازن ← پروازش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗