› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2142

ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارمدشواری دشوار

ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم

چکد آیینه‌ها بر خاک اگر مژگان بیفشارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه‌ها ← اشک‌های آینه‌واربیفشارم ← بفشارمشوق دیدارم ← شوق دیدار منلبریز حسرت ← لبریز از حسرت

تغافل زبن شبستان نیست بی‌عبرت چراغانی

مژه خوابیدنی دارد به چندین چشم بیدارم

تغافل ← بی‌توجهیخوابیدنی ← خوابیدن مژهشبستان ← شبستان؛ جای شب‌نشینیچراغانی ← چراغانی و نورافشانی

بنای نقش پایم در زمین نارسایی‌ها

به دوش سایه هم نتوان رساندن دست دیوارم

غبار عالم کثرت نفس دزدیدنی دارد

وگرنه همچو بو از اختلاط رنگ بیزارم

زبان حالم از انصاف عذر ناله می‌خواهد

گران جان‌تر ز چندین‌کوهم و دل می‌کشد بارم

زبان حالم ← زبان حال منعذر ناله ← پوزش نالهچندین‌کوهم ← چندین کوهگران جان‌تر ← سنگین‌جان‌تر

ضعیفی شوخی نشو و نمایم برنمی‌دارد

مگر از روی بستر ناله خیزد جای بیمارم

ضعیفی ← ناتوانیناله خیزد ← ناله برخیزدنشو و نمایم ← رشد و نمویم

چو خاشاکم نگاهی در رگ خواب آشیان دارد

خدایا آتشین رویی کند یک چشم بیدارم

آتشین رویی ← آتشین‌روییآشیان دارد ← آشیانه داردخاشاکم ← خاشاک‌امرگ خواب ← رگ خواب

مگر آهی‌کندگل تا به پرواز آیدم رنگی

که چون شمع از ضعیفی رنگ دزدیده‌ست منقارم

آهی‌کندگل ← آه کند گلرنگ دزدیده‌ست ← رنگ دزدیده استرنگی ← رنگ و جلوهمنقارم ← منقار من؛ نوک شمع

وفا سر رشته‌اش صد عقد الفت درکمین دارد

ز بس درهم‌گسستم سبحه پیداکرد زنارم

درهم‌گسستم ← درهم گسستمزنارم ← زنار منسبحه ← تسبیحسر رشته‌اش ← سررشته‌اشعقد الفت ← گره و پیوند محبت

جنون صبحم از آشفتگی‌هایم مشو غافل

جهانی را ز سر وا می‌توان کردن به دستارم

آشفتگی‌هایم ← پریشانی‌هایمجنون صبحم ← جنون صبح مندستارم ← عمامه و دستار منز سر وا ← از سر گشودن

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بیدل

به درد خار پا داغست چون طاووس گلزارم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗