› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2518

زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رمنردیف مندشواری میانه

زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من

چون آبله در پای من افتاد سرمن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول پایراهبر ← راهنما و هدایت‌گرشکر ← سپاس و شکرگزاری

مینای سرشکم می سودای که دارد

عمری‌ست پری می‌چکد از چشم تر من

سودای ← هوس و عشقمینای سرشکم ← شیشهٔ اشک منپری می‌چکد ← پری‌واری می‌ریزد

چون سبحه و زنار گسستن چه خیال است

بر ریشه تنیده‌ست هجوم ثمر من

زنار ← کمربند زرتشتی/نصرانیسبحه ← تسبیح عبادتهجوم ثمر ← حمله و انبوهی میوهگسستن ← گسستن و بریدن

ناموس دلم درگرهٔ ضبط نفس‌هاست

اشک است گر از رشته برآید گهر من

رشته برآید ← از رشته بیرون آیدناموس دلم ← آبرو و حرمت دل

آیینهٔ تحقیق شکستم چه توان کرد

در زلف تو آشفت چو مژگان نظر من

آشفت ← پریشان و درهم شدآیینهٔ تحقیق ← آیینهٔ جستجوی حقیقتنظر من ← نگاه من

چینی به سفیدی نکشد ظلمت مویش

شامم شبخون بود که زد بر سحر من

شبخون ← حملهٔ شبانهظلمت مویش ← سیاهی موی اوچینی ← ظرف چینی سفید

تا جوهر آیینه‌ام از پرده برون ریخت

عیب همه کس گشت نهان در هنر من

جوهر آیینه‌ام ← سیماب و جوهر آیینه‌امهنر من ← هنر و کمال منپرده برون ریخت ← از پرده بیرون ریخت

خرسندی طبع از همه اقبال بلند است

چون می ز دماغی‌ست فلک پی سپر من

اقبال بلند ← بخت بلندخرسندی طبع ← رضایت سرشتدماغی‌ست ← از سرخوشی استپی سپر ← پایمال و زیر پا

عریانی‌ام آیینهٔ تحقیق ندارد

رنگ تو مگر جامه برآرد زبر من

آیینهٔ تحقیق ← آیینهٔ حقیقت‌جوییجامه برآرد ← پوشش و جامه شودعریانی‌ام ← برهنگی وجودم

من خود به خیالش خبر از خویش ندارم

تا در چه خیالست ز من بیخبر من

بیخبر من ← منِ بی‌خبر از خودخیالش ← تصور و خیال او

گفتند به دلدار که دارد غم عشقت؟

فرمود همان بیدل بی پا و سر من

بی پا و سر ← سرگشته و بی‌ساماندلدار ← معشوق
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗