› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2032

شب که عبرت را دلیل این شبستان یافتم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انیافتمردیف یافتمدشواری نسبتاً آسان

شب که عبرت را دلیل این شبستان یافتم

هر قدر چشمم به خود وا شد چراغان یافتم

جام می خمیازهٔ جمعیت آفاق بود

قلقل مینا شکست رنگ امکان یافتم

سیر این هنگامه‌ام آگاه کرد از ما و من

ناله‌ای گم کرده بودم در نیستان یافتم

سایهٔ ژولیده‌مویی از سر من کم مباد

پشم اگر رفت از کلاهم سنبلستان یافتم

هر کسی چون گل در این‌گلشن به رنگی می‌کش است

لب به ساغر باز کردم بیرهٔ پان یافتم

عمرها می‌آمد از گردونم آهنگی به گوش

پرده تا بشکافت دوکی را غزلخوان یافتم

سیر کردم از بروج اختران تا ماه و مهر

جمله را در خانه‌های خویش مهمان یافتم

ربط اجزای عناصر بس که بی‌شیرازه بود

هریکی را چار موج فتنه توفان یافتم

میوهٔ باغ موالید آنقدر ذوقم نداد

از سه پستان شیر دوشیدم شبستان یافتم

بر رعونت ناز تمکین داشت تیغ‌کوهسار

جوهرش را در دم صبحی پر افشان یافتم

دشت را نظاره کردم گرد دامن بود و بس

بحر را دیدم نمی در چشم حیران یافتم

آسمان هر گه مهیا کرد آغوش هلال

پستیی را از لب این بام خندان یافتم

خانهٔ خورشید جاروب تامل می‌زند

سایه را آنجا چراغ زیر دامان یافتم

صبح تا فرصت شمارد شمع دامن چیده بود

از تلاش زندگانی مردن آسان یافتم

مور روزی دانه‌ای می‌برد در زیر زمین

چون برون افکند خال روی خوبان یافتم

آن سماروغی که می‌رست از غبارکوچه‌ها

چشم مالیدم شکوه چتر شاهان یافتم

موی مجنون رنگی از آشفتگی پرواز داد

گرد چینی خانهٔ فغفور و خاقان یافتم

چشمهٔ اسکندر آبش موج در آیینه داشت

کوس اقبال سلیمان، شور مرغان یافتم

ناامیدی بسکه سامان طمع در خاک ر یخت

ریگ صحرای قیامت جمله دندان یافتم

عالمی‌گردن به رعنایی‌کشید و محو شد

مجمع این شیشه‌ها در طاق نسیان یافتم

هر زمینی ربشهٔ وهمی دگر می‌پرورد

ربش زاهد شانه کردم باغ رضوان یافتم

سر بریدن در طریق وهم رسم ختنه داشت

نفس کافر را درین صورت مسلمان یافتم

حرص واماند از تردد راحت استقبال کرد

پای خر در گل فرو شد گنج پنهان یافتم

خلق زحمت می‌کشد در خورد تمییز فضول

ناقه مست و بار بر دوش شتربان یافتم

هرکرا جستم چو من گمگشتهٔ تحقیق بود

بی‌تکلف کعبه را هم در بیابان یافتم

چرخ هم نگشود راه خلوت اسرار خویش

دامن این هفت خلعت بی‌گریبان یافتم

بیدل اینجا هیچکس از هیچکس چیزی نیافت

پرتو خورشید بر مهتاب بهتان یافتم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗