› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1325

غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکردهاندردیف کرده انددشواری درآمدنی

غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده‌اند

از نفس بر خانهٔ آیینه، در واکرده‌اند

از سر بی‌مغز این سودا‌پرستان امل

بیضه‌ها پنهان به زیر بال عنقا کرده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبال عنقا ← بالِ سیمرغِ ناموجودبیضه‌ها ← تخم‌ها؛ وعده‌های خامبی‌مغز ← تهی‌مغز و سبک‌سرسودا‌پرستان امل ← پرستندگانِ سودای آرزو

آنقدر ارزش ندارد نقد و جنس اعتبار

محرومان بیرون این بازار سودا کرده‌اند

بیرون این بازار ← خارج از این بازارسودا کرده‌اند ← معامله کرده‌اندمحرومان ← محرومان و بی‌بهرگاننقد و جنس اعتبار ← پول و کالایِ اعتبار

درخور ترک علایق منصب آزادگی‌ست

هر چه بیرون رفته‌اند از خاک صحرا کرده‌اند

دعوی عشق و سلامت دستگاه خنده است

این هوسناکان به کشتی سیر دریا کرده‌اند

دعوی عشق ← ادعاى عشقسلامت دستگاه ← بساطِ بی‌رنج و سلامتهوسناکان ← هوس‌بازانکشتی سیر دریا ← گشتِ دریا با کشتی؛ بی‌خطر

کارگاه بی‌نیازی بستهٔ اسباب نیست

شیشه‌سازان از نفس ایجاد مینا کرده‌اند

از نفس ایجاد مینا ← از دم، مینا ساخته‌اندبستهٔ اسباب ← وابسته به وسایلشیشه‌سازان ← سازندگانِ شیشهکارگاه بی‌نیازی ← کارگاهِ استغنا و بی‌نیازی

هیچکس اینجا نمی‌باشد سراغ هیچکس

خانهٔ خورشید از خورشید پیدا کرده‌اند

برنمی‌آید هوس با شوکت اقبال درد

شد علم‌ها سرنگون تا ناله برپا کرده‌اند

شوکت اقبال درد ← شکوهِ بختِ دردعلم‌ها سرنگون ← پرچم‌ها واژگونناله برپا کرده‌اند ← ناله را برافراشته‌اندهوس ← خواهش و تمنا

بی‌تأمل سر مکن حرف کتاب احتیاج

معنی اظهار مطلب سکته انشا کرده‌اند

هر چه دارد محفل تحقیق امروزست و بس

خاک بر فرق دو عالم دی و فردا کرده‌اند

امروزست و بس ← تنها همین امروز استخاک بر فرق ← خاک بر سر؛ خواریدی و فردا ← دیروز و فردامحفل تحقیق ← مجلسِ جست‌وجوی حقیقت

بی‌تمیزی چند بر ایوان و قصر زرنگار

ناز‌ها دارند گویا در دلی جا کرده‌اند

ایوان و قصر زرنگار ← کاخِ زراندودبی‌تمیزی ← بی‌تشخیص و ناآگاهدر دلی جا کرده‌اند ← گویی در دلی جا گرفته‌اندناز‌ها دارند ← ناز می‌فروشند

کس مبیناد از نفاق اختلاط عقل و حس

داغ این ظلمی که ما را از تو تنها کرده‌اند

اختلاط عقل و حس ← آمیزشِ عقل و حساز تو تنها کرده‌اند ← ما را از تو جدا کرده‌اندنفاق ← دوگانگی و دورویی

جیب‌ها زد چاک چرخ و صبح دامن‌ها درید

تا تو زین کسوت برون آیی جنون‌ها کرده‌اند

جنون‌ها کرده‌اند ← دیوانگی‌ها کرده‌اندجیب‌ها زد چاک ← گریبان‌ها چاک زدچرخ ← آسمان و فلککسوت ← جامه و پوشش

اندگی بیدل به هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

هر چه می‌بینی، نیاز عبرت ما کرده‌اند

اندگی ← اندکیما کرده‌اند ← برای ما ساخته‌اندنیاز عبرت ← نیازِ پندآموزیوهم و ظن ← پندار و گمان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗