› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1777

بسکه افتاده است بی‌نم خون صید لاغرش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رشدشواری نسبتاً آسان

بسکه افتاده است بی‌نم خون صید لاغرش

می‌خورد آب از صفای خود زبان خنجرش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسکه ← تا آن حد کهبی‌نم ← خشک و بی‌رطوبتزبان خنجرش ← تیغه و لبهٔ خنجرشصید لاغرش ← شکار لاغر او

آنکه چون گل زخم ما را در نمک خواباند و رفت

چون سحر شور تبسم می‌چکد از پیکرش

شور تبسم ← ملاحت و شوری لبخندنمک خواباند ← در نمک نهاد تا زخم تیز شودپیکرش ← تن و اندامش

بعد مردن هم مریض عشق بی‌فریاد نیست

گرد می‌نالد همان گر خاک گردد بسترش

بی‌فریاد ← بی‌ناله و خاموشمریض عشق ← بیمار عشقگرد می‌نالد ← خاک و غبار هم ناله می‌کند

بحر نیرنگی که عالم شوخی امواج اوست

می‌دهد عشق از حباب من سراغ گوهرش

من ز جرأت بی‌نصیبم لیک دارد بیخودی

گردش رنگی که می‌گرداندم گرد سرش

بیخودی ← بی‌خویشی و سُکر عرفانیگرد سرش ← دور سر اوگردش رنگی ← چرخش شور و رنگ

تا نفس باقی‌ست دل را از تپیدن چاره نیست

طایر ما دام وحشت دارد از بال و پرش

کوس وحدت می‌زند دل گر پریشان نیست وهم

شاه اینجا می‌شود تنها به جمع لشکرش

جمع لشکرش ← سپاه وهم در گرد اووهم ← پندار و خیال باطلکوس وحدت ← طبل یگانگی

باید از شرم فضولی آب‌گردد همتت

میهمان عالمی آنگه غم گاو و خرش

آب‌گردد ← از شرم آب شودفضولی ← دخالت بی‌جاگاو و خرش ← مایهٔ ناچیز و مال خُرد

عافیت دل را تنک سرمایه دارد چون حباب

از شکستن‌ها مگر لبریز گردد ساغرش

پر بلند است آستان بی‌نیازبهای عشق

آن سوی این هفت منظر حلقه‌ای دارد درش

بی‌نیازبهای عشق ← بی‌نیازی‌های عشقحلقه‌ای ← حلقهٔ درهفت منظر ← هفت آسمان یا هفت پرده

از سراغ مطلبم بگذر که مانند سپند

ناله‌ای گم کرده‌ام، می‌جویم از خاکسترش

بس که از درد محبت بیدل ما گشت زار

همچو مژگان می‌خلد در دیده جسم لاغرش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗