› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 383

به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه اطلبردیف طلبدشواری دشوار

به وصول مقصد عافیت نه دلیل جو نه عصا طلب

تو زاشک آن همه‌کم نه‌ای قدمی زآبله پا طلب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندوصول مقصد ← رسیدن به مقصود

ز مراد عالم آب و گل به در جنون زن و واگسل

اثر اجابت منفعل ز شکست دست دعا طلب

شکست دست دعا ← شکستگی و نیاز دست دعاعالم آب و گل ← جهان مادیواگسل ← جدا شو؛ بگسل

به کجاست صدر و چه آستان که گذشته‌ای تو از این و آن

چو نگاه حسرت ازاین مکان، همه چیز رو به قفا طلب

صدر ← صدر مجلس؛ جایگاه بلندقفا ← پشت سر

ز سهر اگر همه بگذری، تو همان به سایه برابری

به علاج شعلهٔ خودسری نمی ازجبین حیا طلب

خودسری ← سرکشی؛ خودرأییسهر ← بیداری شب

به فسانهٔ هوس آنقدر مفروش شهرت‌کر و فر

چو غبار انجمن سحر نفسی شمار و هوا طلب

فسانهٔ هوس ← افسانهٔ هوس

ز هوای‌کبر و سر منی همه راست ننگ فروتنی

توبه ذوق منصب ایمنی زپرشکسته هما طلب

سر منی ← سرِ خودبینی و منیّتهما ← مرغ همای سعادت

دل ذره‌گر همه خون‌کند، زکم‌آوری چه فزون کند

عملی گر از تو جنون کند، به عدم فرست و جزا طلب

عدم ← نیستی

کف پای حجله‌نشین ما، به خیال کرده کمین ما

پی آرزوی جبین ما به سراغ رنگ حنا طلب

حجله‌نشین ← یار در حجله؛ معشوقرنگ حنا ← رنگ حنای پا و دست

شده رمز جلوهٔ بی‌نشان به غبار آینه‌ات نهان

نفسی به صیقل امتحان برو از میان و صفا طلب

طلب تو بس بود اینقدرکه ز معنی‌ای ببری اثر

به خودت اگر نرسد نظر به خیال پیچ و خدا طلب

خیال پیچ ← پیچش خیال

چه خوش آنکه ترک سبب‌کنی به یقین رسی وطرب‌کنی

زحقیقت‌آنچه طلب‌کنی به طریق بیدل ما طلب

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗