دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 594
جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است
جایی که نه فلک ز حیا سر فکنده است
چون گل چمن دماغی اقبال خنده است
دیدیم دستگاه غرور سبکسران
سرمایهٔ کلاه همه پشم کنده است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددستگاه غرور ← ساز و برگ تکبرسبکسران ← سبکمغزان بیخردسرمایهٔ کلاه ← مایهٔ آبرو و منزلتپشم کنده ← بیارزش و رسوا شده
منصوبهٔ خرد همه را مات وهم کرد
زین عرصه خاک بازی طفلان برنده است
بازی طفلان ← بازیچهٔ کودکانعرصه خاک ← میدان دنیامات وهم ← شکستخوردهٔ خیالمنصوبهٔ خرد ← نقشه و چیدمان عقل
از خاک برنداشت فلک هر قدَر خمید
باری که پیری از خم دوشم فکنده است
خم دوشم ← قوس و خمیدگی پشتمخمید ← خم شد و فروتن گشتفلک ← آسمان و روزگارفکنده ← افکنده و فرودآورده
بر عیب خلق خرده نگیرند محرمان
ای بیخبر من و تو خدا نیست بنده است
بنده ← بندهای بیش نیستخرده ← عیبجویی و خردهگیریمحرمان ← نزدیکان رازدار
ناموس احتیاج به همت نگاهدار
دست تهی جنون گریباندرنده است
ناموس احتیاج ← آبروی نیازمندیهمت ← بلندنظری و عزمگریباندرنده ← یقه دران و رسواگر
تا تیشهات به پا نخورد ژاژخا مباش
دندان دمی که پیش فتد لبگزنده است
تیشهات ← تیشهٔ کردارتلبگزنده ← پشیمانکننده و حسرتآورژاژخا ← یهودهگو و یاوهسرا
از یأس مدعا ره آرام رفته گیر
این دشت، تختهٔ کف افسوس رنده است
ما را مآل کار طرب بیدماغ کرد
بوی گل چراغ در این بزم گنده است
بیدل مباش غرهٔ سامان اعتبار
هر چند رنگ بال ندارد پرنده است
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
غزلهای مرتبط