› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 634

گداز امن درین انجمن کم افتادست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه مافتادستردیف افتادستدشواری درآمدنی

گداز امن درین انجمن کم افتادست

به خانه‌ای که تویی سقف آن خم افتادست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسقف آن خم ← سقف خمیده؛ ویرانیگداز امن ← آسایش ناپایدار

ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی کرد

گره به رشتهٔ تدبیر محکم افتادست

رشتهٔ تدبیر ← ریسمان چاره‌اندیشیناخن شوی ← ناخن فرسوده از کوششگره ← گرهٔ ناگشودنی

مگر به سجده توان پیش برد ناز غرور

که همچو شمع سر ازپا مقدم افتادست

سر ازپا مقدم ← سر پیش از پا؛ فروتنیناز غرور ← تکبر

جهان تلاش لگدکوب یکدگر داره

چو سبحه قافله‌ها در پی هم افتادست

سبحه ← تسبیح؛ دانه‌های پیاپیقافله‌ها ← کاروان‌هالگدکوب ← زیر پا له کردن

ازین قیامت توفان نفس مگوی و مپرس

کجاست آدمی، آتش به عالم افتادست

آتش به عالم ← آتش در جهانقیامت توفان ← آشوب سختنفس ← دم؛ خود نفسانی

مباد زان لب خامش سوال بوسه‌کنی

غرور تیغ تغافل تنک دم افتادست

تغافل ← نادیده‌گرفتن عمدیتنک دم ← کم‌طاقتغرور تیغ ← غرور تیز چون تیغ

فناست آنچه ز علم و عیان به جلوه رسید

هنوز صورت انجام مبهم افتادست

صورت انجام ← چهرهٔ پایانعیان ← مشاهدهمبهم ← ناشفاف

ز نقش پا به جبین وارسید ونوحه کنید

نگین ماست که یکسر ز خاتم افتادست

جبین ← پیشانیخاتم ← انگشترینقش پا ← رد قدمنگین ← سنگ انگشتر

یکی است پست و بلند بنای هستی ما

به خاک، سایهٔ نقش قدم‌کم افتادست

بنای هستی ← ساختمان وجود

سراغ وحشت فرصت ز اشک ما گیرید

سحر ز باغ گذشته‌ست شبنم افتادست

شبنم ← قطرهٔ صبحگاهیوحشت فرصت ← ترس زودگذری زمان

صبا درین چمن از غنچه‌ها نقاب مدر

سر همه به گریبان ماتم افتادست

نقاب مدر ← پرده برمدارگریبان ماتم ← یقهٔ سوگ

کباب آتش بی دردی ام مکن یارب

به حق دیده بیدل که بی نم افتادست

آتش بی دردی ← سوز بی‌احساسبی نم ← خشک؛ بی‌اشک
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗