دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 633
مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست
مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست
که تا قدم زدهام پای بر دل افتادست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآبلهٔ پا ← تاول و زخم پا از راه رفتنقدم زدهام ← راه رفتهامپای بر دل ← گام بر دل؛ رنجاندن
به قدر سعی دراز است راه مقصد ما
وگرنه در قدم عجز منزل افتادست
راه مقصد ← مسیر هدفسعی دراز ← کوشش طولانیعجز منزل ← ناتوانی همان منزل
نفس نمانده و من میکشم کدورت جسم
گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست
لیلی ← معشوق؛ تلمیح لیلیومجنونمحمل ← کجاوه و هودجکدورت جسم ← تیرگی و سنگینی تن
امید گوهر دیگر ازین محیط کراست
همین بس است که گردی به ساحل افتادست
ساحل ← کنارهٔ دریامحیط ← اقیانوس بیکرانگوهر ← مروارید
چو سرو گرچه ندارم طواف آزادی
رسیدهایم به پایی که در گل افتادست
در گل افتادست ← در گل ماندن؛ گرفتاریطواف آزادی ← گردش آزادانه چون سرو
تو در کناری و ما بیخبر، علاجی نیست
فروغ شمع تو بیرون محفل افتادست
فروغ شمع ← نور شمعمحفل ← مجلس و انجمن
به غیر نفی چه اثبات میتوان کردن
طلسم هستی ما سخت باطل افتادست
اثبات ← تأیید وجودباطل ← تهی و بیاعتبارطلسم هستی ← افسون بند وجودنفی ← انکار وجود
زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن
که زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست
آتش به حاصل ← آتش به محصولجوش شرر ← جرقه از سنگناله خرمن ← شیون خرمن سوخته
تبسم که به خون بهار تیغ کشید
که خنده بر لب گل نیم بسمل افتادست
تبسم ← لبخندتیغ کشید ← شمشیر کشیدنیم بسمل ← نیمکشته
نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست
ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست
بیدل ← تخلص شاعروادی طلب ← صحرای طلب عرفانی
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزلهای مرتبط