› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1283

شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لبرونامدردیف برون امددشواری نسبتاً آسان

شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد

سرش از ید بال‌افشانتر از بسمل برون آمد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز ید ← از دستبال‌افشانتر ← بال‌زنان‌تربسمل ← مرغ نیم‌کشتهحسرت قاتل ← حسرت معشوقِ کشنده

چه سازد عقل مسکین‌کر نپوشدکسوت مجنون

که لیلی هر کجا بی‌پرده شد محمل برون آمد

بی‌پرده ← آشکار و بی‌حجابلیلی ← لیلی؛ معشوق تلمیحیمحمل ← کجاوه

ندارد صرفهٔ عزت مقام خود نفهمیدن

سخن‌صد پیش پا خورد اززبان‌کز دل برون آمد

صرفهٔ عزت ← سود آبرو و حرمتمقام خود نفهمیدن ← قدر و جای خود را ندانستنپیش پا خورد ← بی‌ارزش و بر زمین افتاد

به داغ فوت فرصت سوختن هم عالمی دارد

چراغان کرد آن پروانه کز محفل برون آمد

سراغ عافیت‌گم بود در وحشتگه امکان

طلب از آبله فالی زد و منزل برون آمد

آبله ← تاول پا از راه‌پیماییسراغ عافیت‌گم ← جستجوی سلامتِ گم‌شدهفالی زد ← فال گرفتوحشتگه امکان ← جایگاه هولناک هستی

رهایی نیست از هستی بغیر از خاک‌کردیدن

از این درپای عبرت هر که شد ساحل برون آمد

خاک‌کردیدن ← خاک شدندرپای عبرت ← دریای پندساحل برون آمد ← به ساحل رسید؛ رست

به کوشش ربط نتوان داد اجزای هوایی را

دل از خود جمع کردن عقده مشکل برون آمد

ندارد حسن یکتایی ز جیب غیر جوشیدن

حق از حق جلوه‌گر شد باطل از باطل برون آمد

دماغ خاکساری هم عروج نشئه‌ای دارد

من امیدی دماندم تا نهال از گل برون آمد

دماغ خاکساری ← ذوق و سرفرازیِ فروتنیدماندم ← دمیدم و پروردمعروج نشئه‌ای ← اوجی از مستی معنوینهال از گل ← نهال از دل خاک گل

که دارد طاقت هم چشمی ظرف حباب من

محیط از خود تهی گردید تا بیدل برون آمد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗