توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندت
توخودشخص نفسخویی که بادلنیست پیوندت
کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت
درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بیتعلق زی
که خاکت نم نگیرد گر همه در آب افکندت
ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدانگشتی
دنائت ریشهای داریکه نتوان از زمینکندت
ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا
کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت
غبار کلفت خویشی نظر بند پس وپیشی
به غیر از خود نمیباشد عیال و مال و فرزندت
به هر دشت و در، از خود میروی و باز میآیی
تو قاصد نیستی تا عرصهها هر سو دوانندت
ز خودگریکقلم جستی ز وهم جزو وکلرستی
تعلقها نفس واریست کاش از دل برآرندت
دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمیخواهد
به گردون بردهاست از یک نفس سحر سحرخندت
زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن
چه خواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت
ز دست نیستی جز نیستی چیزی نمیآید
کجایی چیستی آخر که آگاهی دهد پندت
خرابات تعین بر حبابت خندهها دارد
سبو بر دوش اوهامی هوا پر کرده آوندت
به حرف و صوتممکن نیست تمثالتنشان دادن
نفسگیرد دو عالم تا به پیش آیینه دارندت
به معنی گر شریک معنیات پیدا نشد بیدل
جهانگشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.