› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 778

در خیال مزن فهم خویش ساز تو نیست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ازتونیستردیف نیستدشواری دشوارتر

در خیال مزن فهم خویش ساز تو نیست

چو شمع جیب تو جز بوتهٔ گداز تو نیست

زکارگاه خیالت کسی چه پرده درد

که فطرت توهم از محرمان راز تو نیست

به غیر نیستی از اعتبار عالم رنگ

به هر چه فخر کنی باب امتیاز تو نیست

زدستگاه تصنع تری به آب مبند

حقیقتی که تو داری به جز مجاز تو نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتری به آب مبند ← تری را به آب میامیز؛ تباه مکنمجاز ← غیرحقیقت؛ نمودِ مجازی

به سایه نیز ندارد غرور خاک حساب

نشیب هر چه کنی فهم جز فراز تو نیست

به غیر سجده ز خاک ضعیف منفعلی‌ست

ز جست وخیز برآ این قدر نماز تو نیست

جست وخیز ← جست‌وخیز و بی‌قراریمنفعلی‌ست ← اثرپذیر و خم‌شده استنماز ← عبادت؛ خم شدن

تردد دو جهان آرزوی مقصد خلق

به عرصه‌ای‌ست که یک‌ گام هرزه‌تاز تو نیست

تردد دو جهان ← آمدوشد و اضطرابِ دو جهانعرصه‌ای‌ست ← میدان و پهنه‌ای استهرزه‌تاز ← بیهوده‌تازنده

به پردهٔ تپش دل هراز مضراب است

توگر نفس نزنی دهر نغمه‌سازتو نیست

مضراب ← زخمهٔ سازهراز ← هزارپردهٔ تپش ← مقام و سازِ تپشِ دل

زچشم بستن خود غافلی، امل تا چند

حریف نیم‌گره رشتهٔ دراز تو نیست

امل ← آرزو و امیدحریف ← توانا بر؛ هم‌تابرشتهٔ دراز ← رشتهٔ بلندِ آرزونیم‌گره ← گرهِ کوچک

ز اختیار درین بزم دم مزن بیدل

جهان، جهان نیاز است، جای ناز تو نیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗