› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2715

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وزیدشواری نسبتاً آسان

الهی سخت بی‌برگم به ساز طاعت‌اندوزی

همین یک الله الله دارم آن هم گر تو آموزی

ز تشویش نفس بر خویش می‌لرزم ازین غافل

که شمع از باد روشن می‌شود هرگه تو افروزی

تجدد از بهارت رنگ گرداندن نمی‌داند

نفس هر پر زدن بی‌پرده دارد صبح نوروزی

سرانجام زبان آرایی من بود داغ دل

سیه‌کردم چو شمع آیینه از سعی نفس سوزی

درین وادی که دل از آه مأیوسان عصا گیرد

چو شمع از خارهای پی سپر دارد قلاوزی

ز بی صبری درین مزرع تو قانع نیستی ورنه

تبسم می‌کشد سویت چوگندم محمل روزی

قباهای هنر از عیب جویی چاک شد بیدل

چو عریانی لباسی نیست گر مژگان بهم دوزی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
باد
وزشِ هوا؛ نمادِ ناپایداری، غرور و تهیّتِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗