دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2106
چو بوی گل به نظرها نقاب نگشودم
چو بوی گل به نظرها نقاب نگشودم
بهار آینه پرداخت لیک ننمودم
خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست
به این متاع که در پیش وهم موجودم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخیال پوچ ← پندارِ تهیمتاع ← کالاوهم ← پندار
هزار خلد طرب داشتهست وضع خموش
چها گشود به رویم لبی که نگشودم
به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرس
گذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم
جمعیتم ← تمرکز و انسجاممرنگ سایه ← مانندِ سایهنیاسودم ← آرام نگرفتم
چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیر
همان تبسم خود میکند نمکسودم
تبسم ← لبخندزخم صبح ← زخمِ سپیدهنمکسودم ← نمکسود؛ زخمافزونم
ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرس
هزار دشت به اقبال ناله پیمودم
اقبال ناله ← بختِ نالهکردنجرس ← زنگِ کاروانپیمودم ← پیمودم و طی کردم
هوس بضاعت سعی از دماغ میخواهد
ز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم
ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یارب
چو عمر رفته سراپا زیان بیسودم
زیان بیسودم ← سراسر زیانِ بیسودمسراپا ← سراسرنشاط ← شادی و سرزندگی
ز عرض جسم که ننگ شعور هستی بود
به غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم
عدم ← نیستیعرض جسم ← عَرَضِ جسم؛ نمودِ تنننگ شعور هستی ← شرمِ آگاهی از هستی
تو خواه شخص عدم گوی خواه بیدلگیر
در آن بساط که چیزی نبود من بودم
بساط ← پهنه و عرصهشخص عدم ← شخصِ نیستی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزلهای مرتبط