› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1701

این بحر را یک آینه دشت سراب گیر

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابگیردشواری دشوارتر

این بحر را یک آینه دشت سراب گیر

گر تشنه‌ای چو آبله از خویش آب گیر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول پوستآینه دشت سراب ← دشت سراب چون آینهاز خویش آب گیر ← از خود آب بگیر

بنیاد چشم در گذر سیل نیستی‌ست

خواهی عمارتش کن و خواهی خراب گیر

بنیاد چشم ← پایه و ساخت چشمخراب گیر ← ویران بشمار

گر زندگی همین نظری بازکردن‌ست

رو بر در عدم زن و چشمی به خواب گیر

در عدم ← در آستانهٔ نیستینظری بازکردن‌ست ← گشودن چشم و نگریستن استچشمی به خواب گیر ← چشم بر خواب بند

این استقامتی که تو بر خویش چیده‌ای

چون اشک بر سر مژه پا در رکاب گیر

استقامتی ← ایستادگی و پافشاریبر خویش چیده‌ای ← بر خود بسته‌ایپا در رکاب گیر ← آمادهٔ حرکت باش

گلچینی خیال به امید واگذار

چون یأس از گداز دو عالم گلاب گیر

ممنون چرخ سفله شدن سخت خجلت است

تا از اثر تهی‌ست دعا مستجاب‌گیر

خجلت ← شرم و سرافکندگیسفله ← پست و فرومایهمستجاب‌گیر ← پذیرفته و برآورده بدانممنون چرخ ← سپاسگزار روزگار

کیفیتی به نشئهٔ عرفان نمی‌رسد

چشمی به خویش واکن و جام شراب گیر

در خاک هم ز معنی خود بی‌خبر مباش

از هر نشان پا نقط انتخاب گیر

سیلاب خوش عمارت ویرانه می‌کند

ای چشم تر تو هم گل ما را در آب گیر

جز چاک دل، نشیمن عنقای عشق نیست

چون صبح سازکن قفس و آفتاب‌گیر

آفتاب‌گیر ← آفتاب را دریابسازکن قفس ← قفس را بشکننشیمن عنقای عشق ← آشیان سیمرغ عشقچاک دل ← شکاف و زخم دل

عالم تمام، خانهٔ زین اعتبار کن

یعنی قدم به هرچه‌گذاری رکاب‌گیر

اعتبار ← قدر و ارجخانهٔ زین ← جایگاه زین و سواریرکاب‌گیر ← آمادهٔ سواری باش

خاموشیت نظر به یقین بازکردن‌ست

آیینه‌ای به ضبط نفس چون حباب‌گیر

خاموشیت ← سکوت توضبط نفس ← مهار دم و خویشتن‌دارییقین بازکردن‌ست ← گشودن یقین است

قاصد، سواد نامهٔ عشاق نیستی‌ست

بردار مشت خاک ز راه و جواب‌گیر

قاصد ← پیام‌آورمشت خاک ← مشتی خاک

بی دردی از خیانت اعمال رنگ کیست

از هر نفس که ناله ندارد حساب‌گیر

بی دردی ← بی‌احساسی و سنگدلیحساب‌گیر ← بازخواست کنخیانت اعمال ← نادرستی کردارهارنگ کیست ← نشان چه کسی است

از نسیه فیض نقد نبرده‌ست هیچکس

بیدل تو می خور و دل زاهد کباب گیر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗