› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1463

عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رکنندردیف کننددشواری دشوار

عشاق چون فسانهٔ تحقیق سر کنند

آیینه بشکنند و سخن مختصر کنند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه بشکنند ← آینه را بشکنند؛ از خود برهندسر کنند ← آغاز کنند، به سر برندفسانهٔ تحقیق ← قصهٔ حقیقت‌جوییمختصر کنند ← کوتاه و فشرده گویند

هر چند برق شعله زند از نگاه‌شان

یکسر چراغ خانهٔ آیینه بر کنند

بر کنند ← برکنند؛ خاموش کنندبرق شعله ← جرقه و زبانهٔ آتشنگاه‌شان ← نگاهِ ایشانچراغ خانهٔ آیینه ← چراغِ خانهٔ آینه‌ای

بر جوهر حیا نپسندند انفعال

صد عیب را به یک مژه بستن هنر کنند

انفعال ← شرمساریجوهر حیا ← ذات و گوهرِ شرممژه بستن ← بستن مژه؛ چشم‌پوشیهنر کنند ← هنر شمارند

شوخی ز چشم‌شان نبرد صرفه جز عرق

گل را همان به دیدهٔ شبنم نظر کنند

دیدهٔ شبنم ← چشمِ شبنم‌گونهشوخی ← ناز و طنازیصرفه ← سود و بهرهعرق ← عرقِ شرم

افسون جاه‌شان نکند غافل از ادب

دریا اگر شوند کمین گهر کنند

کمین گهر ← کمینِ گوهر؛ پاسِ گوهر

تا غیر از وفا نبرد بوی آگهی

از یار شکوه‌ای که محال است سر کنند

از انفعال نامه‌بران رموز عشق

رنگ پریده را به عرق بال تر کنند

انفعال ← شرمساریبال تر کنند ← بال را تر کنند؛ بال گشایندرموز عشق ← رازهای عشقرنگ پریده ← رنگ‌باخته از شرمنامه‌بران ← پیام‌رسانان

بزم حضور‌شان نکشد انتظار شمع

اشکی جلا دهند و شبی را سحر کنند

انتظار شمع ← چشم‌به‌راهیِ شمعجلا دهند ← صیقل و روشنی دهندسحر کنند ← به سحر رسانند

تا جذبهٔ طلب گذرد در خیال‌شان

مانند شبنم آبله را بال و پر کنند

آبله ← تاول؛ حبابِ لطیفبال و پر کنند ← بال و پر دهند؛ پرواز بخشندجذبهٔ طلب ← کششِ طلب و خواهشخیال‌شان ← اندیشه و خیالِ ایشان

چون موج هر کجا پی تحقیق گم شوند

فکر سراغ خود به دل یکدگر کنند

خورشید منظری که بر آن سایه افکنند

فردوس منزلی که در آنجا گذر کنند

پای ثبات مرکز پرگار دامن‌ست

هر چند تا به حشر چو گردون سفر کنند

حشر ← روز قیامتدامن‌ست ← دامن است؛ دایرهٔ وجودمرکز پرگار ← نقطهٔ مرکزی پرگارپای ثبات ← قدمِ استواریگردون ← آسمانِ گردان

سعی وفا همین که چو بیدل شوند خاک

شاید ز نقش پای کسی سر به در کنند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗