دل در قدم آبله پایان که شکستهست
دل در قدم آبله پایان که شکستهست
این شیشه به هر کوه و بیابانکه شکستهست
جز صبر به آفات قضا چاره نشاید
در ناخن تدبیر نیستان که شکستهست
با سختی ایام درشتی مفروشید
ای بیخبران سنگ به دندان که شکستهست
گر ناز ندارد سر سوتش غبارم
دامان تو، ای سرو خرامان که شکستهست
هر سو چمنآرایی نازیست درین باغ
آیینه به این رنگ گل افشان که شکستهست
گل بیتپشی نیست جگر داری رنگش
جز خنده بر این زخم نمکدان که شکستهست
گر عجز عنانگیر ز خود رفتن من نیست
رنگم چوگل شمع پریشان که شکستهست
با چاک جگر بایدم ازخویش برون جست
چون صبح به رویم در زندان که شکستهست
کر موج ندارد تب وتاب نم اشکم
در چشم محیط این همه مژگان که شکستهست
عمریست جنون میکنم از خجلت افلاس
دستی که ندارم به گریبان که شکستهست
هر ذره جنون چشمی از دیدهٔ آهوست
آیینهٔ مجنون به بیابان که شکستهست
بیدل نفسی چند فضولی کن وبگذر
بر خوان کریمان دل مهمان که شکستهست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.