› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 983

در این وادی کف یایی ز آسایش خبر دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

در این وادی کف یایی ز آسایش خبر دارد

که بالین‌های نرم آبله در زیر سر دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول پابالین‌های نرم ← بالش‌های نرمکف یایی ← کف‌پای؛ پا برهنه

نمی‌گردد فروغ عاریت شمع ره مستان

به نوز باده چشم جام، سامان نظر دارد

فروغ عاریت ← نور قرضی و ناپایدارنوز باده ← تازگی و جوش شرابچشم جام ← چشم پیالهٔ شراب

به دل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری

نفس در خانهٔ آیینه آرامی سفر دارد

آرامی سفر ← آرامشی در عین سفرخانهٔ آیینه ← سینه و دل آیینه

سلامت نیست ساز دل، چه در صحرا، چه در منزل

متاع رنگ ما صد کاروان آفت به بر دارد

به بر دارد ← بر دوش داردساز دل ← سازگاری و سامان دلمتاع رنگ ← کالای رنگ و جلوه

مرید نام را نبود گزیر از خون دل خوردن

نگین دایم ز نقش خویش دندان بر جگر دارد

دندان بر جگر ← صبر و تحمل سختمرید نام ← طالب شهرت و نامنگین ← نگین انگشتری

کدامین دستگاه آیینهٔ نازست دریا را

که از افسردگی‌ها خاک ساحل هم گهر دارد

افسردگی‌ها ← سردی و رکودهادستگاه ← سامان و شکوه

دوبینی‌هاست اما در شهود غیر احول را

به خودگر می‌گشاید چشم از وحدت خبر دارد

احول ← لوچ و دوبینشهود ← مشاهدهٔ عرفانیوحدت ← یگانگی هستی

نمی‌دانم چه آشوبی که در بزم تماشایت

نگال از موج مژگان هر طرف دستی به سر دارد

دستی به سر ← دست بر سر از حیرتنگال ← نگاه‌آل؛ آلوده به نگاه

به آهی می‌توان رخت جهان خاکستری‌کردن

که گلخن‌ها به سامان است گر دل یک شرر دارد

خاکستری‌کردن ← به خاکستر بدل کردنشرر ← جرقه

تحیر نقش نیرنگ دو عالم سوخت در چشمم

چراغ خانهٔ آیینه‌ام برقی دگر دارد

برقی دگر ← برقی دیگر و متفاوتتحیر ← حیرتنیرنگ دو عالم ← فریب و جادوی دو جهان

به این بی دست و پایی کیست گرد دستگیر من

مگر همچون سپند از جای خویشم ناله بردارد

بی دست و پایی ← ناتوانی کاملدستگیر ← یاری‌رسانسپند ← اسپند؛ دانهٔ روی آتش

حباب از حیرت کم فرصتی‌های زمان بیدل

نگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد

پشت چشم تر ← از پس چشم اشک‌آلود
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗