› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1822

ای ز لعلت سخن گلاب فروش

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه ابفروشردیف فروشدشواری درآمدنی

ای ز لعلت سخن گلاب فروش

نگه از نرگست شراب فروش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشراب فروش ← شراب‌فروش؛ مست‌کنندهلعلت ← لبِ سرخ‌اتنرگست ← چشمِ نرگس‌گونتگلاب فروش ← گلاب‌فروش؛ معطر

تیغ ناز تو موج‌ها دارد

از سر بیدلان حباب فروش

بیدلان ← عاشقانِ بی‌دلتیغ ناز ← شمشیرِ ناز و کرشمهحباب فروش ← فروشندهٔ حباب؛ فناکننده

زبن دو نیرنگ قطع نتوان کرد

جلوه‌گر باش یا نقاب فروش

زبن دو نیرنگ ← از این دو فریبقطع نتوان کرد ← جدا نتوان شدنقاب فروش ← پوشانندهٔ چهره

ذره‌ای مهر بی‌نشان خودی

هر کجا باشی آفتاب فروش

آفتاب فروش ← فروشندهٔ آفتاب؛ درخشانخودی ← خودپرستی؛ انانیتمهر بی‌نشان ← عشقِ بی‌نام و نشان

زاهدا کار عشق بی‌سببی است

تو دعا‌های مستجاب فروش

دعا‌های مستجاب ← دعاهای پذیرفته‌شدهعشق بی‌سببی ← عشق بی‌علت و بی‌حساب

فرصت اینجا ترانهٔ عنقاست

گر توقف کنی شتاب فروش

توقف کنی ← اگر درنگ کنیشتاب فروش ← فروشندهٔ شتاب؛ ازدست‌رفته

می‌روی چشم بسته زین بازار

جنس‌های نگه به خواب فروش

به خواب فروش ← به خواب می‌فروشیجنس‌های نگه ← کالای نگاه‌ها

نقش هر ذره‌ای که می‌بینی

آفتابی است انتخاب فروش

انتخاب فروش ← فروشندهٔ گزینش؛ برگزیدهنقش هر ذره‌ای ← تصویر هر ذره

زندگانی قماش راحت نیست

تا نفس داری اضطراب فروش

اضطراب فروش ← فروشندهٔ بی‌قراریقماش راحت ← کالای آسایش

برق تازان ز خود برون رفتند

حیرت ما همان رکاب فروش

برق تازان ← تازندگانِ چون برقرکاب فروش ← فروشندهٔ رکاب؛ همراهی‌کننده

حرف بی‌موقع از حیا دور است

آبم از پیری شباب فروش

آبم از پیری ← آبرویم از پیریحرف بی‌موقع ← سخن نابهنگامحیا ← شرمشباب فروش ← فروشندهٔ جوانی

ای شعورت خیالباف جنون

این کتان‌ها به ماهتاب فروش

خیالباف جنون ← بافندهٔ خیالِ دیوانگیماهتاب فروش ← به مهتاب بفروش؛ بی‌ارزش دانکتان‌ها ← پارچه‌های کتان

همه سقای آبروی خودند

یک دو گوهر تو نیز آب فروش

آب فروش ← فروشندهٔ آب؛ آبرودارسقای آبروی ← آب‌رسانِ آبرو

بیدل اینجا کجاست دام و چه صید

دل‌کمندی‌ست پیچ و تاب فروش

دل‌کمندی‌ست ← کمندِ دل استپیچ و تاب فروش ← فروشندهٔ پیچ و تاب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗