› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1157

کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ازرسدردیف رسددشواری درآمدنی

کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسد

سرمه‌گردیم مگر تا به تو آواز رسد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآواز ← صدا و پیام حضورانجمن ناز ← محفل ناز و خودنمایی معشوقجهد ← کوشش سختسرمه‌گردیم ← غبار چشم شویم تا به تو برسیم

درخور غفلت دل دعوی پیدایی ماست

همه محویم‌گر آیینه به پرداز رسد

درخور غفلت ← شایستهٔ بی‌توجهی و فراموشیدعوی پیدایی ← ادعای خودنمایی و ظهورمحویم‌گر ← اگر محو و ناپدید شویمپرداز ← صیقل و جلادادن آینه

حذر ای شمع ز تشویش زبان‌آرایی

که مبادا سر حرفت به لب‌گاز رسد

حذر ← برحذر باش؛ بپرهیززبان‌آرایی ← زیبا‌سخنی و تظاهر زبانیسر حرفت ← راز سخن و هنر تولب‌گاز ← گاز لب؛ پشیمانی و افشا

ما و من آینه‌دار دو جهان رسوایی‌ست

هستی آن عیب ندارد که به غمّاز رسد

آینه‌دار ← نشان‌دهنده و بازتاب‌گررسوایی‌ست ← افشا و فضاحت استغمّاز ← سخن‌چین و افشاگر رازما و من ← خودی و انانیت

سر به جیب از نفس شمع عرق می‌ریزد

یعنی آب است نوایی که به این ساز رسد

حشر آتش همه جا آینهٔ سوختن است

آه از انجام غروری که به آغاز رسد

هستی‌ام نیستی انگاشتنی می‌خواهد

ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد

انگاشتنی ← باید تصور و فرض شودرنگ ← قابلیت و استعداد پروازنیستی ← عدم و فناهستی‌ام ← وجود من

خاکساری اثر چون و چرا نپسندد

عجز بر هر چه زند سرمه به آواز رسد

مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل

سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗