دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1672
ای هوس قطع نفس کن، ساعتی دنگم گذار
ای هوس قطع نفس کن، ساعتی دنگم گذار
بی خماری نیست مستی، شیشه در سنگم گذار
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددنگم گذار ← مرا دنگ و مبهوت بگذارشیشه در سنگم ← شیشه را بر سنگم زن؛ بشکنمقطع نفس ← نفْس را قطع کن؛ هوس را بازایست
بوی منت برنمیدارد دماغ همتم
از غرض بردار دست و بر دل تنگم گذار
بیخودان محملکش گرد دو عالم وحشتاند
گر شکست دامنت بار است، بر رنگم گذار
بر رنگم گذار ← بر رنگ و آبرویم بگذاربیخودان ← بیخودانِ ازخودرفتهمحملکش ← کجاوهکش؛ حاملِ بارِ وحشت
ای جنون! عمریست میخواهم دلی خالی کنم
شیشهام را بشکن و گوشی بر آهنگم گذار
کس ندارد جز عرق تاب جدال اهل شرم
آب شو، آنگه قدم در عرصهٔ جنگم گذار
اهل شرم ← اهلِ حیا و شرمساریتاب جدال ← توانِ ستیز و رویارویی
داغ را غیر از سیاهی سایهٔ دیوار نیست
یک دو روزی عافیت آیینه در زنگم گذار
بیجنون، دنیا و عقبا کسوت ناکامی است
زین دو دامن، یک گریبانوار در چنگم گذار
پلهٔ میزان موهومی نمیباشد گران
گو فلک همچون شرر در سنگ بیسنگم گذار
بیسنگم ← بیسنگِ ترازو؛ بیوزنه رها کنموهومی ← خیالی و بیحقیقتپلهٔ میزان ← کفهٔ ترازو
بیدماغی نقد امکان را ودیعت خانهایست
مهر هر گنجی که خواهی بر دل تنگم گذار
نُه فلک بیدل، غبار آستان نیستیست
گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم گذار
اورنگم ← اورنگ و تختِ مننُه فلک ← نُه آسمانِ فلکی
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط