› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2433

پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینیداشتنردیف داشتندشواری میانه

پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن

سرمه می‌خواهد زبان موی چینی داشتن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر باریک بینی ← ذاتِ دقیق‌بینیموی چینی ← موشکافی و باریک‌بینیپُر ملاف ← بسیار لاف مزن

خفته چندین ملک جم در حلقهٔ‌تسلیم فقر

خاتمی دارد جهان بی‌نگینی داشتن

بی‌نگینی ← بی‌نگین بودن؛ فقرِ ظاهریحلقهٔ‌تسلیم فقر ← حلقهٔ تسلیمِ درویشیملک جم ← پادشاهیِ جمشید

همت از در یوزهٔ علم و عمل وارستن است

ناز کن خرمن ز ننگ خوشه چینی داشتن

بی مژه بستن رهایی نیست زین آشوبگاه

چون نگه تا کی غم عبرت کمینی داشتن

آنقدر کز فکر استغنا برون آیی بس است

تا کجا خواهی دماغ نازنینی داشتن

شعله را گفتم سرت پا مال خاکستر که کرد

گفت: سودای رعونت آفرینی داشتن

تا سواد کلک تقدیر اندکی روشن شود

سرمه‌گیر از چشم بر خط جبینی داشتن

خط جبینی ← خطِ پیشانی؛ تقدیرسرمه‌گیر ← سرمه بگیر؛ بینا شوسواد کلک تقدیر ← سیاهیِ قلمِ تقدیر

بی‌نیازانی که پا بر اوج عزت سوده‌اند

جسته‌اند از پستی و بالا نشینی داشتن

اوج عزت ← بلندایِ بزرگیبالا نشینی ← جاه‌طلبیِ ظاهری

قید جسم آنگه دماغ بی‌نیازی؟ شرم دار

آسمان بالیدن و گرد زمینی داشتن

بوی این گلشن هم از غوغای زاغان نیست کم

پنبهٔ گوش اندکی باید به بینی داشتن

به بینی داشتن ← در بینی گذاشتن؛ احتیاطغوغای زاغان ← هیاهویِ زاغانِ دونپنبهٔ گوش ← پنبه در گوش؛ ناشنوایی

گر به لفظ و معنی افکار بیدل وارسی

ترک کن اندیشهٔ سحر آفرینی داشتن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗